سی نما
دنیای هنر 

" هو الحکیم "

نقدی بر فیلم" هفت دقیقه تا پاییز" ساخته علیرضا امینی

 }خرابکاری در روابط{

وقتی اصغر فرهادی کارگردان بی مانند و باارزش دهه هشتاد سینمای ایران چند سال پیش فیلم چهارشنبه سوری را ساخت و عمیقا و بی پرده به طبقه ی متوسط جامعه پرداخت ، نمایش بحران روابط خانوادگی در سینمای ایران رنگ و بوی تازه ای به خود گرفت . نگاه فرهادی در درباره الی و اخیرا در جدایی نادر از سیمین به این مقوله آنقدر جدی تر و تلخ تر شد که عده ای از فیلمسازان جوان و صاحب فکری همچون مانی حقیقی در کنعان ، علیرضاامینی در هفت دقیقه تا پاییز و مازیار میری در

سعادت آباد ، این طبقه ی حساس و لبه تیغ جامعه را نشانه گرفتند و سعی کردند به صورت رئال و بی سانسور بحران های بیشمار این خانواده ها را به تصویر بکشند و هشدارهای اخلاقی-اجتماعی دهند. اتفاقا این فیلمسازان جوان ،  فرم و ساختار سینمایی را بخوبی رعایت کردند ولیکن برخی از آنها در انتقال مضمون و معنای اثر خود کمی دچار لکنت شدند.

همانگونه که مانی حقیقی فرم منسجم و ایده آلی در کنعان خلق کرده بود اینک علیرضا امینی که شیفته ی تجربه کردن در سینماست در "هفت دقیقه تا پاییز" به لحاظ فرم و ساختار از بسیاری از همتایان خود جلوتر است. عده ای از منتقدین ارجمند سینما معتقدند که امینی در این فیلم نسبت به فیلمهای قبلی اش همچون دانه های ریز برف ، نامه های باد و استشهادی برای خدا در فرم و مضمون به تعادل رسیده ؛ حال آنکه به نظر نگارنده در "هفت دقیقه تا پاییز"  همچنان فرم بر مضمون غلبه دارد و در بسیاری از کنش ها ، سکانس ها و بازی ها پیشی می گیرد.در واقع در سرتاسر فیلم ، عنصر اغراق حکمفرماست که به فیلم حال و هوای اکسپرسیونیستی بخشیده.

البته این عیب تلقی نمی شود و لیکن اگر کنترل نشود به باورپذیری کار آسیب می زند و موجب ریزش مخاطب خواهد شد کما اینکه "هفت دقیقه تا پاییز" از این قاعده مستثنا نیست و با وجود در اختیار داشتن مصالح خوب همچون یک تهیه کننده ی خصوصی معتبر ، بازیگران شاخص و فیلمنامه ی پروپیمان نتوانسته آنچنان که باید و شاید ، ایده های کارگردانش را عمق بخشد و مخاطب را با خود همراه کند اگرچه مخاطب خاص بخوبی با فیلم ارتباط پیدا می کند و لی در جذب مخاطب عام عقیم می ماند چرا که علی رغم فضاسازی واقعی ، تلخ و به شدت تکان دهنده از باور پذیری لازم برخوردار نیست.

سکانس آغازین فیلم روی یک برج بین زمین و آسمان است که بر معلق بودن طبقه ی متوسط جامعه صحه می گذارد؛ طبقه ای که هر لحظه امکان سقوطش هست و با کوچکترین ضربه یا تلنگر ممکن است فروپاشد. "هفت دقیقه تا پاییز" روی دو خانواده از این قشر خانواده های اجتماع متمرکز است : میترا و نیما با دختر خردسالشان سارا و خواهر میترا و همسرش با پسر کوچکشان امیر .

خواهرمیترا ،مریم که در آستانه ی جدایی از همسر زندانی اش فرهاد است و به هیچ وجه حاضر نیست به زندگی مشترکشان ادامه دهد. وی در لحظاتی تماما سرنوشت فرزندش را نادیده می گیرد  و تنها صلاح خود را می بیند. این خودخواهی نیست؟! از طرفی میترا که در یک سوم پایانی فیلم تازه متوجه می شویم که نیما همسر دومش است و در ازدواج اولش با رضا دچار مشکل شده و اینک سرپرستی بچه بر عهده ی اوست. آیا این فداکاری است؟!

نیما مردی که خالصانه و پدرانه عاشق دختر میترا است و ارتباط تنگاتنگ و زیبایی با او دارد به گونه ای که مخاطب ابدا متوجه ناپدری بودن او نمی شود و از این حیث فیلمساز ، رکب خوبی به مخاطب می زند. اتفاقا از این جنس غافلگیری ها در فیلمنامه ی "هفت دقیقه تا پاییز" کم نیست و شاید از این منظر است که بسیاری آن را با درباره الی مقایسه کرده اند؛ خصوصا اینکه اتفاق غیرمنتظره ای همچون تصادف در اواسط فیلم رخ می دهد و بر گره های قصه بیشتر از پیش افزوده می شود اما حیف که امینی موفق نمی شود مثل فرهادی از مقدمه ی فیلم خود تا رسیدن به نقطه عطف، نهایت استفاده را تا نتیجه گرفتن نهایی ببرد و بعبارتی پس از نقطه عطف درام قصه، فیلمساز برخی از کدگذاری های قبل از وقوع حادثه را فراموش می کند و بی پاسخ میگذارد. یعنی نشانه شناسی کار، ناقص می ماند. در اثر تصادف، میترا عزیزترین کسش را ازدست می دهد و رابطه اش با نیما دچار بحران می گردد.

نکته مهم اینجاست که فیلمساز با زیرکی مخاطب را در این حادثه و به قولی فاجعه نگه نمی دارد و با آزادکردن شخصیت فرهاد از زندان بر شدت تنش و استرس فیلم می افزاید خصوصا اینکه پای ناموس را هم وسط می کشد. فرهاد که بی گناه به زندان افتاده و دنبال طلب خود از بدهکارش عبدا... است اینک نسبت به روابط همسرش تردید دارد و به نوعی در شک به سر می برد تا جایی که اقدام به خودکشی می کند. باز تاکید می کنم ظرافت فیلمسازی و اشاره های غیر مستقیم به موضوعات مطروحه را؛ برای نمونه دیالوگ فرهاد به مادرش پشت تلفن : مادر من از چیزهایی خبر دارم که خبر بیرون آمدن مریم از خانه در آن گم است. و یا اشاره ی فرهاد به دوستش در حوالی استادیوم : مشکل پولم کم بود تازه بحث ناموس هم وسط اومد.

یکی از کارگردانی شده ترین نما ها، نمایی است که فرهاد مست و پاتیل به خانه می آید و ناامید و بریده از همه کس، شیرگاز داخل خانه را باز می گذارد ؛ دراین بین نوغ بازی حامد بهداد قابل تامل است. در همان حین دو تماس تلفنی برقرار می شود که روی پیغام صوتی می رود: یکی همسر همکار نیما که گویا همسرش خود کشی کرده و خود را از برج ساختمان به پایین انداخته(البته سیاه پوش بودن نیما در ابتدای فیلم به همین موضوع اشاره دارد) و اینک صاحب خانه اش به او نظر دارد و دیگری تماس پسر فرهاد است که فرهاد را وا می دارد در آن وضع گوشی را بردارد؛ تماس اول می تواند قرینه ی بی گناهی همسر فرهاد و تاکیدی بر نجابت و پاکدامنی او باشد وتماس دوم عاملی امیدبخش برای فرهاد . مشکل اینجاست که این قرینه کارکرد درست و منطقی پیدا نمی کند و ایده ی خوب کارگردان هدر می رود چرا که در یکی دو نمای دیگر , نوع رفتار همسر همکار نیما موکد خیانت به همسرش است. خصوصا سکانسی که در مجلس عزاداری سارا، آن زن بیوه و جوان و جذاب از بین دو مرد سیاهپوش یعنی نیما و فرهاد با حالتی وسوسه انگیز و اروتیک عبور می کند و نگاهی موذیانه به پنجره ی اتاق نیما که در آن لحظه میترا در آنجاست می اندازد . اتفاقا این دو مرد متاهل هم به نوعی در برزخ نفسانی قرار دارند؛ نیما که اینک همسرش در غم ازدست دادن فرزند بسر می برد و اوضاع روحی روانی نامساعدی دارد و فرهاد که زنش قصد متارکه با او دارد.

در واقع فیلمساز می کوشد تا انگیزه ی لازم  برای برقراری رابطه با آن زن و عطش نزدیکی را تلویحا در آن دو مرد برانگیزد و هشداردهد که مراقب روابط زناشویی خود باشد و اجازه ندهید یک اتفاق ولو ناگوار رابطه تان را مختل کند چرا که زندگی با این وقایع و رخدادها پیوند خورده و اینجاست که عیار زن و شوهر مشخص می گردد.

علیرضا امینی مثل فیلمساز همتای خود فرهادی، سعی کرده از نشانه شناسی هم بهره ببرد و با زبانی غیرمستقیم و سینمایی تلنگرهای لازم را به مخاطب بیدار خود بزند. مشکی پوش شدن نیما در پی مرگ همکارش ، ترکیدن بادکنک های تولد ، پونز رفتن در پای میترا و ... همه و همه با آن فاجعه ی تلخ و دهشناک همخوانی دارد. صحنه تصادف هم که به شدت دیدنی از کار درآمده و عمیقا مخاطب را غافلگیرمی کند و از آن لحظه است که می توان نظاره گر بازی دیدنی و تاثیرگذار محسن تنابنده بود و از همراهی موسیقی دلنشین و محرک قصه لذت برد. البته در آن لحظات کمی هم منطق داستانی فراموش می شود چرا که انفجار اتومبیل در آن شرایط کمی دور از ذهن به نظر می رسد و صرفا بر تنش و استرس فضا می افزاید .

 بازی هدیه تهرانی در نقش میترا خصوصا در لحظات پایانی فیلم که مقابل حامد بهداد قرار می گیرد به شدت فرمالیستی و نمایشی جلوه می کند و شناور بودن زندگی و نقش در بازی او جایی ندارد . شاید یکی از دلایل این امر ، شخصیت پردازی نه چندان قوی شخصیت میترا باشد که  اصلا علت جداییش از همسر اولش در فیلمنامه ذکر نشده است. حتی فیلمبردار مجالس عروسی بودن او هم کمی سوری جلوه می کند که شاید به علاقه ی شخص هدیه تهرانی به هنر عکاسی برمی گردد. هنری که وی را چهارسال از هنر هفتم دور نگه داشت. البته وی این شغل را در فیلم دستهای آلوده سیروس الوند هم تجربه کرده بود.

بد نیست به بازی خاطره اسدی هم اشاره ای کنم که در برخی لحظات قابل احترام و ستودنی است و نوید ازبازیگری برجسته در سالهای آینده سینمای ایران می دهد.

یکی دیگر از جنبه های فرمالیستی فیلم ، صحنه مربوط به داخل آمبولانس است؛ نوع رفتار پرستار(مریم سلطانی)و کشمکش او با میترا بر سر سارای سوخته خیلی باورپذیر از کار درنیامده و اگرچه فضا را متشنج و دلهره آور می کند و حال و هوای اتمسفریک به آن می بخشد اما منطق داستانی را خدشه دار می کند و رئال فیلم را زیر سوال می برد. ای کاش فیلمساز که اینقدر دیدنی فضاسازی کرده ، قصه فیلمش را هم لعابی از آرامش و منطق می بخشید. نکته ای که بعضا در شخصیت پردازی کار هم نادیده گرفته شده.

میترا و نیما فرزندشان را از دست دادند ولی مریم و فرهاد هم که فرزندی زیبا و دوست داشتنی همچون امین دارند بعضا او را فراموش می کنند. حضور امین  بین دعواهای پدر و مادرش به زیبایی در فیلم به تصویر در می آید و باز هشداری برای پدران و مادران تلقی می شود. اینکه مبادا برای ارضای نیازهای خود، فرزندانمان را فراموش کنیم  و آینده ی خود را بر آینده ی آنها ترجیح دهیم و بدانیم که آینده ی فرزندان به رفتار حال پدران و مادران بستگی دارد.

در سکانسی که فرهاد با همسرش بد صحبت می کند ، امین کوچک به وسط می آید و پدرش را مواخذه می کند. در سکانس-پلانی دیدنی و باارزش جلوی مغازه اسباب بازی فروشی ، امین با انتخاب عروسک های مختلف و رفت و آمد متوالیی اش، ازشدت دعوای پدر و مادر می کاهد؛ مادری که فقط نام مادر را یدک می کشد و توجهی به نگاه ها و حرکات فرزندش ندارد. اگر امین در پلان پایانی فیلم در آغوش خاله اش میترا قرار می گیرد و نقش دخترک ازدست رفته ی او را بازی می کند، تاکید فیلمساز برای حفظ و بقای خانواده هاست.

قربانی شدن سارا در فاجعه تصادف نمادی از قربانی شدن فرزندان جامعه است که با نادیده گرفتن حقوقشان به وقوع می پیوندد. این درد بزرگی است که علیرضا امینی قویا روی آن دست گمارده و سعی می کند با پخش شدن صدای سارا در خانه بعنوان پیغامگیر تلفن بر حضور فرافیزیکی او تاکید ورزد . شاید روی دست گرفتن جنازه ی سوخته سارا با آن کفن سفید که شخصیت بیانی ویژه ای پیدا می کند، بر همین حضور روحانی بچه ها در دل خانواده تاکید دارد. مراقب غفلت از فرزندان خود باید بود چه به لحاظ جسمانی و چه به لحاظ روحانی. خصوصا ابعاد روحی و معنوی بچه ها که خیلی حساس است همانگونه که میشاییل هانکه، فیلمساز آلمانی برنده نخل طلا در اغلب آثار خود ، این وجه از کودک را به نمایش می گذارد : بعدی که اگر سهل انگارانه نادیده گرفته شود از آن کودک ، هیولا می سازد.

مریم با خرابکاری و خیانت، نه تنها خود که فرزندش را قربانی می کند و آن دسته تراول ها بیانگر خودفروشی او و ازدست دادن فرزندش است؛ این آغوش گسسته و پرهای شکسته و حیای ازدست رفته  نمی تواند کانون خانواده را گرم کند و این شاید اصلی ترین دلیل عذاب وجدان مریم باشد. عذاب وجدانی که در کل اثر در نوع رفتار و نگاه خاطره اسدی موج می زند. مادری که خطا کرده با خطای بزرگتر(تصمیم طلاق) ، اطرافیانش را هم نابود می کند و این سرنوشت شوم هرگز پاک شدنی و قابل ترمیم نیست.

تاریکی پایانی فیلم بیانگر همین نکته ظریف است که هر تصمیم غلطی همچون طلاق خصوصا با داشتن فرزند ، عین فرورفتن در تاریکی محض است که آتش آن همواره دامن عزیزترین کسانمان را می گیرد.

که هرچه در حق خاندان این دولت کرد *** جزاش در زن و فرزند و خان و مان گیرد

نگارنده : ش.جیم


90/1/6

[ سه شنبه شانزدهم فروردین 1390 ] [ 18:56 ] [ ایثار ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
امکانات وب