|
سی نما دنیای هنر آخرین مطالب آرشيو وبلاگ
"هو الرزاق" نگاهی به فیلم " اسب حیوان نجیبی است" ساخته عبدالرضا کاهانی {نجابت از دست رفته} بدون شک یکی از برترین و جنجالیترین کارگردانهای سینمای ایران در این زمانه، عبدالرضا کاهانی ست؛ جوانی 38 ساله اهل نیشابور که به واسطه مرگ برادر و مادرش در فاصله زمانی شش ماهه، نگاه تلخ و نسبتا مایوسانه به آدم ها و جامعه پیرامون خود پیدا کرده است تا آنجا که عده ای از اهالی سینما، آثار وی را متهم به سیاهنمایی میکنند و مسئولان دولتی هم تا آنجا که بتوانند مانع اکران داخلی و خارجی فیلمهای ساختارشکن و بحثبرانگیز او میشوند. عبدالرضا کاهانی که پس از فیلم مفقود شده "رقص با ماه" و دو فیلم اکران نشده "آدم" و "آنجا"، با ساخت "بیست" و "هیچ" به سینمای حرفهای روی آورد، اینک فیلمی روی پرده نقره ای دارد که برای بسیاری از مخاطبانِ خو گرفته به کمدی های سخیف و مبتذل و برخی از منتقدان ارجمند، غیرقابل فهم و ناپذیرفتنی است؛ فیلم "اسب حیوان نجیبی است" که فضایی نامتعارف دارد و سینمای ایران خیلی این جنس فیلم را در خود تجربه نکرده است. اساسا نگاه کاهانی به آدم ها و جامعه آمیخته به ابهام و کژتابی است و اظهارنظر در مورد آثار او بویژه دو فیلم اخیرش "هیچ" و "اسب..." پس از نخستین بار دیدنِ آن، کاری عبث و بیهوده جلوه خواهد کرد..در غیراینصورت چنانچه مخاطبی بخواهد پس از باراول دیدنِ آثار این فیلمساز جسور، به تحلیل و نقد آنها بپردازد مسلما سرنوشتی مشابه منتقد ثابت برنامه هفت پیدا خواهد کرد و مرتبا باید برای فرار از بیدرکی و نافهمی خود، به اثر وصله بچسباند و آن را بیارزش بخواند! حال آنکه فیلمهای این کارگردانِ مهم، مملو از لایه های پنهان و عمیق است و چه بسا معنای موردنظر او در درونیترین لایه اثرش مستتر باشد.
این ویژگی که به شکلی کاملا تجربی در "آدم"، سینماییتر در "بیست" و به شکلی عمیقتر و دردمندانه تر در فیلم شاخص "هیچ" موج میزند، اینک در "اسب..." قوام یاقته و مخاطبِ آشنا به آثار کاهانی، عمیقا آن را درک و هضم خواهد کرد. فیلمساز توانسته با انتخاب فرازی از اشعار زنده یاد سهراب سپهری بعنوان نام فیلم خود و خلق کاراکترهای عجیب و غریب و ناهمگون، فضایی خلق کند که در عین خندهدار و طعنهآلود بودن، تاریک و پوچ و ترسناک به نظر برسد و روزنهای امید و رستگاری در آن جای نداشته باشد.اتفاقا فضای شبِ فیلم و تیره و تار بودن شخصیت ها به این مهم کمک بسزایی کرده است. "اسب..." درباره ارتباط آدم های جامعه در چند ساعت از نیمه شب است؛ ساعاتی که برای عده ای قلیل فرصت مناسبی برای سلوک و رازونیاز شبانه با معشوق ازلی و ابدی و برای عده بیشماری فرصت انجام جنایت و فساد محسوب میشود.
در مرکزیت این دورِهم جمع شدن و ضیافت شبانهی آدم های فیلم، بهروز شکیبا یا همان کمال خسروجردی قرار دارد؛ مامور نامتعارف نیروی انتظامی که گویا هویت خود را از دست داده و در این ارتباط و اختلاط عجیب، به باجگیری و تلکه کردن روی آورده است. شمایل این مامور به هیچوجه رسمی و قانونی نیست؛ اولا کلاه بر سر ندارد، ثانیا چشمانش لوچ است و ثالثا و از زبان یکی از کاراکترهای فیلم، موتورش آرم نظامی ندارد. اما کاهانی آنقدر تیزبینانه و ساختارشکنانه از رضا عطاران برای خلق این نقش بهره برده و آنقدر دقیق و پازلوار این شخصیت مرکزی را در طول اثر پرورانده که در عین باورپذیری و رئال بودن، به ندرت شک مخاطب را بر میانگیزد و او را تا پایان قصه در تعلیقی ابسوردگونه و بیعلت نگه میدارد گرچه فیلم "اسب..." ابدا رئالِ صرف نیست و همچون "هیچ" چرک و کاریکاتورگونه و به نوعی گروتسک است. یکی از نقاط کلیدی در کارگردانی کاهانی شخصیتپردازی غیرمستقیم اوست؛ بدین معنا که برای پرداخت شخصیت های فیلم خود و به خصوص شخصیت محوری همچون آقای سلیمانی در "بیست"، نادرسیاه دره در "هیچ" و بهروز شکیبا در "اسب..." به کاراکترهای پیرامون آن شخصیت مرکزی متوسل میشود و از لابلای دیالوگهای ردوبدل شده، آدمِ فیلم خود را مصور میکند بیآنکه کم و کاستی در پرداخت اجزای آن دیده شود. همین ویژگی ستودنی و قابل بحث و عدم تشخیص آن توسط برخی منتقدانِ طرفدار سینمای کلاسیک- که شیفته ی شخصیتپردازی مستقیم و کاملا عریان هستند- ایشان را بدان اظهارنظر سوق میدهد که کاهانی تنها تیپ خلق میکند. این درحالیست که پرداخت غیرمستقیم و در لفافه او نسبت به کاراکترها آنچنان تداوم مییابد که چهبسا بازی بسیاری از بازیگران بویژه در تماشای بار نخست در جریان قصه فیلم محو میشود : بعنوان نمونه برخی نقش تلخ یکتا در "هیچ" با بازی باران کوثری را ابدا درک نکردند حال آنکه این نقش و بازی آنقدر تلخ و عمیق در روایت دفرمه فیلم غرق شده که در سطح اثر به چشم نمیآید لذا با عبور از لایه های بیشمار و نفوذ به لایههای درونیتر اثر، نقش یکتا- که با سانسورهای فراوان مواجه شد- به چشم میآید و آنجاست که درد و فغان مخاطب را برمیانگیزد خصوصا زمانی که به علت خودکشی وی در پایان فیلم پیمیبرد. نگارنده به هیچوجه قصد ندارد در این نوشتارِ موجز، به تحلیل آثار عبدالرضا کاهانی بپردازد بلکه ذکر این ویژگیِ قابل تامل فیلمساز آنچنان ضروری مینماید تا بتوان با فراغ بال بیشتر به سراغ "اسب..." رفت و به واکاوی آن پرداخت.این جسارت را هم نگارنده پس از سومین بار دیدنِ فیلم و درپی برخورد برخی منتقدان ظاهربین و در راس ایشان شخص فراستی با این اثر کسب کرده است وگرنه نوشتن پیرامون آثار کاهانی- که ذاتا نگاهی سرراست و سهل الوصول به جامعه و آدم های اطراف خود ندارد- کاری بسیار دشوار و وقتگیر است. "اسب..."با یک پارتی شبانه آغاز میشود که چند جام تهی از شراب در پیشزمینه قاب دوربین خودنمایی میکند. انگار این تهی و پوچ بودن از همان لحظات نخستین اثر گریبان مخاطب را گرفته است و تا پایان رها نمیکند. این پوچی سراسری و فراگیر، تم اصلی "اسب...." محسوب میشود. پارتی های شبانه، مصرف مشروبات الکلی، مهمانی های مختلط، روابط ناسالم و کنترل نشده زن و مرد، مصرف مواد مخدرازجمله کراک و .... مقولاتی است که در فیلم مطرح میشود و از دریچه لنز بهروز شکیبا، مامور نیروی انتظامی رصد میگردد.البته از آنجا که چشمان شکیبا دچار نقصان است، این رصد کردن تا حدودی با خلل روبرو خواهد شد! شاید این اعمالِ خلاف شرع و عرف در نخستین نگاه و سطحیترین لایه، جامعهی ایران را تاریک و سیاه جلوه دهد اما در بطن خود، فلسفه گناه را مطرح میکند که چه بسا معنای موردنظر فیلمساز باشد. اینکه بهروز شکیبا پلهبهپله و به واسطهی همین اعمال ناپسند، زنجیره ای از آدم های بدهکار به یکدیگر را شکل میدهد و در مرکز ثقل این جمع ِبدهکار(جمع وابسته) قرار می گیرد تا مخاطب با جهانبینی هر یک از این آدم ها و گرفتاریهایشان آشنا شود، از این فلسفه گناه و تعبیر عمیق آن پردهبرداری میکند. وقتی مامور با آن جوان خیس(اشکان خطیبی) روبرو میشود و اذعان میدارد که سعی کنید صدای خنده ها و همهمه های مختلطتان بیرون نیاید همانا اشاره به حفظ حریم انسانی و پرهیز از تظاهر به گناه است یا جایی که مخاطب به همراه آن مامور، پای به خانهی آن جوانِ اهل تجارت(بابک حمیدیان) می گذارد و با شمایل آن جوان و صاحبخانهی خوشرویش(ماهایا پطروسیان) روبرو میشود، این تضاد و دوگانگی اخلاقی بیش از پیش به چشم میآید خصوصا وقتی آن زن با آن وجناتِ هویدایش، مامور قانون را تهدید میکند.زنی که پس از مرگ شوهرش تنها شده و حالا برای فرار از این تنهایی و عزلت به عطر جوانی مجرد و اهل سفر دلخوش کرده است! در واقع آن عطر که بین زنِ صاحبخانه، جوان و مامور دست به دست میشود، کاملا وجه نمادین پیدا میکند. در واقع کاهانی با سرک کشیدن به نقاط پنهانی و خلوت شهر(فضای غالب شب) با مجوز مامور قانونیِ خودساخته به دنبال همین تابوشکنیها و اخلاقگریزی هاست تا مخاطب بیدار را هشیارتر از قبل کند و به او بفهماند همانگونه که این مامور، قلابی و- بعبارتی همچون تفنگِ در دستِ آن جوان سبزپوش- بادی است، نجابتی را هم که در جامعه میبینید همانا کذب محض است و بیش از آنکه اصالت داشته باشد، جنبهی ادا دارد. اینکه کمال خسروجردی در لباس پلیس، به پوشش زنها گیر میدهد و از همه ی زنهای فیلم از زنِ صاحبخانه گرفته تا دخترک سرخوش فیلم، نسترن(باران کوثری) و زن کراکی و شکستخورده، حکیمه(مهتاب کرامتی) میخواهد تا حجاب خود را مرتب و مزین کنند، بیش از آنکه جنبهی ارشاد داشته باشد، نقطهضعف آن مامور را نمایان میکند .در واقع فیلمساز هوشمندانه و با ظرافت مثال زدنی متکی بر همان ویژگی مذکور، آسیبهایی را مطرح می کند که در گذشتهی نه چندان دور گریبانِ مامور قلابی فیلمش را گرفته است چرا که بهروز شکیبا گویا تمامی این اعمال را اعم از روابط ناسالم تا مصرف مشروبات الکلی از سر گذرانده است و بعبارتی زیر پای این گناهان له و فرتوت شده است. این لهشدگی و آسیب را می توان به وضوح در چشمان، صورت، بدن و نوع راهرفتن وی مشاهده نمود. حتی لهجه نیشابوری این کاراکتر – که به زادگاه اصلی کارگردان اثر بر میگردد- در تقابل و تعارض با شهری که در آن گرفتار آمده ، تلویحا بر عمق این فاجعه صحه میگذارد.. نگرانی که در چشمان این مامور کذایی موج میزند، اساسا بازتاب اعمالیاست که در گذشته مرتکب شده و اینک این اعمال به شکلی دگرگونه در جلوی چشمانِ آسیب دیده اش در حال رخدادن است.به همین دلیل است که خیلی زود به عمق این فاجعه ها پی میبرد و درصدد باجگیری و گرفتن بهایی که در گذشته پرداخت کرده، برمیآید. این باج همانا حدّ شرعیست! بعبارتی دیگر از آنجا که کمال خسروجردی خود هویت بهروز شکیبا را جعل کرده و به لباس قانون پناه برده، به راحتی جعلی بودن و تقلب را تشخیص میدهد و ابدا فریب نمیخورد. لذا به شیشه بودن عینک نسترن و بادی بودن تفنگ آن جوان سریع پی میبرد. بازبودن مانتوی حکیمه، دمپایی پوشیدن نسترن، باز بودن بند کفش برزو(پارسا پیروزقر) و....را میبیند و مرتب تذکر میدهد.عموما انسان نسبت به زوایایی که بابت آن ضربه خورده، بیشتر حساس میشود و برایش اهمیت مییابد. البته این نگرانی بیش از حد و بعضا بیاساس جاهایی به وسواس ختم میشود که این موضوع موقع بحث بر سر راست یا کج بودن فرمان موتور کاملا نمود عینی مییابد.، وسواسی که به شکل کاریکاتوری و تا حدودی غلو شده در رفتار راننده تاکسی(احمد مهرانفر) موج میزند که صد البته این شکل و نوع وسواس به هیج وجه بیگانه با مولفه های مورد علاقه فیلمساز نیست همانگونه که آقای سلیمانی در "بیست" هم با بازی خوب پرویز پرستویی از این بیماری به شدت رنج میبرد. یکی از درونمایه های تکرارشونده در دو فیلم اخیر کاهانی، وجود شوخیهای جنسی در دلِ بسیاری از کنش ها و واکنشهای شخصیت های فیلم است.در "اسب..." هم خلق کاراکتر رامین که جنسیت نامشخصی دارد، به این تمِ مورد علاقه فیلمساز رنگ و بوی دیگری میبخشد. نوع بازی ظریف و باورپذیر مهران احمدی در ایفای این نقش بویژه در ادای دیالوگها و نوع واکنشهای بدنیاش و حتی نحوه انار خوردن و موز برداشتن او در مجلس ختم محسوس و انکارناشدنی است.
اختلال جنسی که رامین بدان مبتلاست، به نوعی تداوم بیماری و عجزی ست که کاراکتر نیما (صابر ابر) در "هیچ" گرقتار آن بود. حتی شخصیت سرخورده و منزوی برزو( پارسا پیروزفر) که آهنگساز خاص و متفاوتی است و از بی درکی اطرافیان و به ویژه همسر ناپیدایش، به نوعی استیصال و عصبیت- که با موکندنش تجسم عینی مییابد- دچار شده هم بیگانه با بیماری دیگر کاراکترهای آثار قبلی این فیلمساز نیست. چه میشود که پانتهآ بهرام که در"هیچ" نطقی الکن داشت، اینک و در "اسب..." به تصویری ناپیدا رسیده و به نوعی صدای الکنش به حضوری الکن تبدیل شده است؛ گویا حالا که صدایش درمان شده ، روی دیده شدن ندارد! این نوع نمایش نقص و اختلال آدم ها خاصِ نگاه و سبک کاهانی به پیرامونش است. از اینرو میتوان "اسب..." را تداوم منطقی- عمقی "هیچ" دانست که گرچه در آن فیلم، فقر محوریت اساسی داشت ولیکن در اینجا فقرِ انسانیت محوریت دارد؛ بدین معنا که بُعد حیوانی آدم ها تقویت شده است و از انسانیت دور ماندهاند و اینجاست که شعر مرحوم سپهری پرمعنا جلوه مینماید؛ "من نمیدانم چرا همه میگویند اسب حیوانیست نجیب و در قفسِ هیچ کس کرکس نیست." مضمون این شعر پیچیده و ماندگار سهراب، به خوبی در لایه های باطنی این فیلم جا افتاده است. وقتی مسعود مست و بدهکارِ تام و تمام فیلم(با بازی روان و چندگانهیحبیب رضایی) در تداوم بادگلویی که در پی خوردن مشروب از دهان خارج میکند، این جمله را زمزمه می کند که اسب حیوان نجیبیست، این پارادوکس و تضاد معنایی بر قاموس اثر خودنمایی میکند. آدم های جامعه، کرکس نفسانی وجود خویش را رها کرده اند و در عین بیقیدی و لاابالیگری، دم از نجابت اسب میزنند غافل از آنکه این کرکس سرکش و عصیانگر از زشتی و بیقیدی ابایی ندارد و ذره ای نجابت بر مسیر پرهوس خود باقی نمیگذارد. اگر بهروز شکیبای جعلی در آخر، پول باجگیری و در واقع بهای گناه آدم ها را به مسعود میبخشد، خیرخواهی فیلمساز و خالق اثر نیست بلکه تولید چرخهی باجگیری و عوامفریبی در هیئتی نو است که بیتوجهی به آن، بر کرکس های جامعه خواهد افزود؛ کرکسی که اگر مهار و تربیت نشود، به زوال و نیستی انسانیت و اخلاق منجر خواهد شد. این هشدار عمیقی ست که عبدالرضا کاهانی عجیبتر و گنگتر از "هیچ" در منظر مخاطب خود قرار میدهد و اگر عده ای "اسب..." را نمی پسندند بخاطر همین عجیب و غریبی لحن روایت است که ابدا با لودگی و ابتذالِ مورد انتظار آنها سازگاری ندارد و مخاطب جنس خودش را میطلبد.شاید پسندیدهتر باشد که بجای توقیف آثار کاهانی و آثار مشابه، به توقیف این مخاطبان سطحینگر و راحتطلب مشغول شد تا قدر هنر را بیش از پیش بدانند و نسبت به این آثار پرمحتوا و هشداردهنده- که از قلب و وجود دلسوزِ هنرمند نشات گرفته- اتهام وارد نکنند.
نگارنده : ایمان آئینه دار 90/10/18
پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 :: 14:40 :: نويسنده : ایثار
پيوندها |
||