نگاهی به فیلم کیفر ساخته حسن فتحی
"هوالحق"
{پرسیدند عاشقی چیست؟ گفتم که چوماشوی بدانی}
خیلی خوشحالم که باردیگر فرصت شد پیرامون فیلم یکی از کارگردانان خوش فکر و تحلیل گر سینما و تلویزیون ایران بنویسم؛ کارگردانی که با ساخت سریالهای ماندگار و درخور بسیاری از مشتاقان هنر هفتم راهم مجذوب خود ساخته است. اگر فیلم "پستچی سه بار در نمی زند" او که به زعم من تجربه ای نو و متفاوت در سینمای ایران محسوب می شود، ضعف و نقص فراوانی داشت اما کیفر با داشتن فیلمنامه ای منسجم و قدرتمند و اجرای روان و بازی های تاثیرگذار گامی به جلو در کارنامه سینمایی حسن فتحی و سینمای ایران به شمار می آید. در مطالب قبلی وبلاگم، فراوان در مورد حسن فتحی نوشتم و به جرأت می توان گفت وی دنباله رو سبک و شیوه ی مرحوم استاد علی حاتمی ، کارگردان شاعر سینمای ایران است. دراین نوشته، می خواهم بیشتر به فیلم "کیفر" و نگاه عمیق و سیال کارگردان آن بپردازم. فیلم با یک سکانس آغاز می شود و پس از آن تیتراژ را می بینیم؛ سکانسی که اطلاعات لازم و کافی را در اختیار مخاطب خود قرار می دهد؛ در این سکانس، مکالمه ی تلفنی چند مرد پشت میله های زندان را می بینیم که گویا فریاد آزادی سرداده اند و یکی از آنها برزودلارام (هومن برق نورد)است که ابراز
می دارد قتل عمدی انجام نداده است. خوب فیلمساز اولین نمای فیلمش را در مکانی بسته و حبس می گیرد که این برجنایی بودن اثر صحه می گذارد.پس ازاین سکانس و شروع تیتراژ، مخاطب به یکباره وارد مجلس عروسی می شودو بزم و رقص مشاهده می کند. دو نکته دراینجا نهفته است: یکی اینکه بلافاصله پس از یک محیط غم و افسرده وارد محیطی شاد و طرب انگیز می شویم که این بر همسایه بودن غم و شادی اشارت دارد و دوم اینکه آن مجلس عروسی هم به ظاهر شادی ست و در بطن خود خصوصا با رقص تلخ آن پسربچه که گویا بچه ی همان برزو دلارام زندانی ست پر از غم و اندوه است؛ صدای رسای جمال فابریک، خواننده مجلس(امیرجعفری) که مونولوگ های باارزشی درحین اجرایش ادا می کند: ابری که به دریا ببارد خودش را سبک کرده و ...، نوازنده زبردست پیانو، سیامک دلارام(مصطفی زمانی) و فیلمبردار سپیده، همسر برزو(مریلا زارعی) گرچه درحال هنرنمایی هستند اما گرفتگی چهره آنها و غم موجود در رفتارشان بسیار عیان است و این مراعات نظیر صدا، ساز و تصویر در کنار هم همراه با غم و اندوه و شادی و طرب در این سکانس، خوب از کار درآمده است. در واقع این سه نفر، به این مجلس آمده اند تا با کسب درآمد بتوانند دیه ی مقتول رافراهم کنند و برزو را از بند نجات دهند. اما فیلم هرچه جلوتر می رود به شدت بافت معمایی پیدا می کند و مخاطب بیشتر با آدم های کثیف و حیوان صفت روبرو می شود؛ بدین گونه که در ابتدای فیلم، مخاطب با جرم قتل روبرو می شود ولی در ادامه پی می برد که آن قتل، کوچکترین خلاف قاتل بوده است و در پس پرده جرم و جنایت های فراوانی کرده و اصلا مستوجب بخشش و گذشت نیست. برزو آدمی بوده که به شدت خانم باز و بوالهوس بوده و به همراه دوستش، ابی بن بست و اسمال چارلی خون جوانان را درشیشه کرده و با واردکردن شیشه و بنگ و حشیش جوانان این این مرز پرگهر را به انحطاط و زوال کشانیده. ارجاع می دهم شمارا به یکی از سکانس های قدرتمند و ماندگار این فیلم، جایی که برای اولین بار اسمال چارلی را می بینیم؛ شخصیتی که با گریم متفاوت جمشیدهاشم پور و اجرای بی نقص این هنرمند و مونولوگ های پویا، ثقیل و بعضا اغراق شده وی (ویژگی بارزتئاتر) بی نظیر و بی مانند از کاردرآمده و هرگز فراموش شدنی نیست. شغل وی بسیار نمادین است؛ وی که در یک کارگاه شیشه بری کارمی کند و مرتب شیشه ها را می شکند؛ این شیشه شکستن وی علاوه بر اینکه باعث آرایش و پیرایش سکانس شده همچنین بیانگر این مفهوم است که یک عده چقدر راحت، اشیاء دور و برشان را نابود می کنند و در واقع این شیشه نماد جوانان پاک و آئینه صفت است که براحتی بدست افراد کثیف خرد و تحقیر می شوند و ازبین می روند. استفاده ی بکر فیلمساز از شیشه به شدت ستودنی ست چراکه هم فرم فیلمش را غنا بخشیده و هم به محتوای اثرش عمق بخشیده. به راستی وقتی سیامک که به قهرمان قصه بدل می شود در مسیر یافتن حقیقت قرار می گیرد، علاوه بر او ، مخاطب هم با باطن و چهره های پشت ماسک افراد بیشتر از پیش آشنا می شود و به عبارتی به همراه پخته شدن سیامک، او هم از خامی در می آید. وقتی سیامک پس از جدایی از اسمال چارلی به سفارش او به یک رینگ بکس می رود، تازه می فهمیم اسمال چارلی هم خیلی آدم دلسوزی نبوده ولی زیبایی کار این است که در آن سکانس کارگاه شیشه بری، به هیچ وجه سیاه نمایی از شخصیت او نمی بینیم که این به قلم رسا و ریزبینانه ی علیرضا نادری بعنوان فیلمنامه نویس اثر و اجرای ستودنی حسن فتحی برمی گردد.
درسکانس بکس زیرزمینی که اشاره ای غیرمستقیم به چاله های پنهان جامعه دارد، به شدت مو بر تن مخاطب اثر سیخ می شود چراکه آدم بی گناهی همچون سیامک شدیدا زیر بار مشت و لگد قرار می گیرد ولی خوب رسیدن به حقیقت و کشف معما، تاوان دارد و به قول حضرت حافط:
دربیابان طلب گرچه ز هر سو خطری ست می رود حافظ بیدل به تولای تو خوش
و یا
بر سر منزل لیلی که خطرهاست به جان شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
سیامک اکنون دیگر مجنون شده و به هر مکانی گام بر می دارد تا بتواند به راز برادرش پی ببرد و هیچ باکی هم ندارد چراکه به قول خودش می خواهد از زیر سایه ی ترحم پدرومادر ، برادر و زن برادرش بیرون بیاید و از تاریکی وجودش بگریزد. سیامک که متهم به دزدی پول دیه شده و به شدت از طرف پدرومادر و اطرافیانش بازخواست می شود سعی دارد در درجه اول به شخصیت واقعی برادرش پی ببرد و دشمنان اورا پیداکند و سپس خودش راهم به اثبات برساند. در واقع فیلمساز کوشیده با خلق شخصیت سیامک بعنوان قهرمان قصه، وی را به وادی های پرخطر ببرد و بتواند با رسیدن به شناخت بیشتر و پس زدن حجاب های پیش رو به پختگی و آرامش برسد. سیامکی که در ابتدای فیلم می بینیم خیلی دست و پایش بسته و خام به نظر می آید و مرتب نزددختری پناه می برد که درست وی را نمی شناسد. مهسا(هانیه توسلی) دختری ست که درخانه مشایخ(جمشیدشاه محمدی)خدمت می کند و برادرش، سیدکریم را هم بخاطر فسادهای اخلاقی و گنده کاری های متعدد برزو دلارام از دست داده و سخت زخم خورده است و آتش انتقام در دل دارد. این وجه مشترک سیامک و مهساست که باعث نزدیکی این دو به یکدیگرمیشود. یکی از دوستانم به قصه این ایراد را وارد می کرد که چرا سیامک مرتب به خانه ی مهساپناه می برد مگر کسی را ندارد. اما به زعم من، این نقص فیلمنامه نیست چراکه خیلی وقت ها دو آدم بی دلیل بهم نزدیک می شوند ولی بعدمعلوم میشود که وجوه مشترک بسیاری باهم دارند. نزدیکی سیامک و مهسا هم بی دلیل و بی حکمت نیست و این را اثر به زیبایی پاسخ میدهد.
سیامک در واقع معلم پیانوی مهساست اگرچه ظاهرا دلدادگی هم نزد این دو بوجود آمده است که خصوصا این دلدادگی و عشق بازی در نمایی از فیلم که مهسا دست زخمی سیامک را با چشمان اشکبار بانداژ می کند این وجه رمانتیک قصه به شدت بروز می کند اما خود مهسا معتقد است که اگر دیدی یک گنجشک جلوی تو پر نزد فکرنکن دوستت دارد بدان که اصلا تو را تحویل نگرفته. در واقع مثلث عشق با اضلاع مهسا، سیامک و مشایخ که فیلمساز به تصویر می کشد تفاوتی آشکار با دیگر فیلمهای از این سنخ دارد و آن این است که به حریم عشق توهین نکرده و تقدس عشق را بخوبی بیان کرده؛ مشایخ واقعا خواهان مهساست و با ابیاتی که از حضرت حافظ می خواند به شدت برآن صحه می گذارد و مطلقا بحث سر پیری و معرکه گیری مطرح نیست؛ اما سیامک در تردید است و این تقابل دیدنی ست؛ یقین پیر و تردید جوان. شاید سیامک هم مهسا را دوست داشته باشد اما دوست داشتن اش به اندازه عشق مشایخ، مطمئن و محکم نیست و به قول معروف با یک نخودچی ممکن است سردی اش شود.
اگرجوانان بتوانند تردیدشان را کنار بزنند و کمی به دلشان بها دهند، مطمئنا وضعیت شان بهبود می یابد. تردید پارامتر خوبی ست و مقدمه ی یقین است به شرط آنکه خودت را و در ادامه خدایت را باور داشته باشی. اتفاقا وقتی سیامک در این مسیر قرار می گیرد ، به شناخت و حقیقتی می رسد که باور دارد و بهمین دلیل است که در نمای پایانی فیلم، عشق و علاقه ی مشایخ به مهسا را درک می کند و همچون یک انسان آبدیده و پخته پایش را از حریم عشق آن دو بیرون می کشد و به راه خود می رود. این درحالی ست که پیش از این حتی نفهمیده بود که چرا سپیده، برزو را بعنوان همسر بجای او ترجیح داده و مرتبا او را سرزنش می کرد و از دست اوشاکی بود.
به راستی که داستان های فرعی قصه که به نظر من چیزی کمتر از قصه ی اصلی ندارد، به فیلم جانی دوباره بخشیده و اجازه نمی دهد که فیلم در ورطه ی شعارهای کلیشه ای قرار بگیرد. دلم نمی آید به چند سکانس ماندنی فیلم که هرکدام شاه سکانسی برای خود محسوب می شود اشاره نکنم : سکانس رودررویی سیامک و سپیده پس از چند روز غیبت اش، بازهم تقابل این دو موقع اسباب کشی و ضربات پای سپیده به کارتن ها، سکانس مواجهه ی سیامک و خواهرمقتول در قبرستان، سکانس رینگ بکس، سکانس معرفی اسمال چارلی و سکانس رقص بالماسکه و ....
بی اغراق هریک از این سکانس ها را می توان به فیلمی مستقل تبدیل کرد؛ سکانس هایی که مطمئنم برای اهالی سینما و طرفداران هنرهفتم مدت ها در ذهن باقی می ماند. حیف است به تصویربرداری بکر و پرمایه حسین جعفریان اشاره نکنم؛ فیلمبرداری که در" درباره الی" هم معجزه آفرید؛ زوایای متفاوت دوربین ، اینسرت های بجا، لانگ شات های دیدنی و اثرگذار و چرخش های یکباره ی دوربین همه و همه نشان از ذوق و سلیقه ی این فیلمبردار مجرب دارد. دلم نمی آید بحث پیرامون فیلم "کیفر" را تمام کنم چراکه با سه باردیدن آن، همچنان تشنه ی دیدن آن هستم؛ شخصیت هایی که حسن فتحی به تصویر میکشد اینقدر ابعادگوناگون دارند که می توان چندبار مشاهده شان کرد.یکی از شخصیت های چندوجهی کیفر جمال فابریک است که پی می بریم همان ابی بن بست، دوست صمیمی برزو بوده است. این شخصیت آنقدر پیچیده است که مخاطب نمی فهمد باید دوستش داشته باشد یا ردش کند.
بازی خوب امیرجعفری هم به آن عمق بیشتری بخشیده؛ هرمکانی را که سیامک درآن پا می گذارد قبلا ابی بن بست طی کرده. ابی بن بست از دست برزو شکار بوده چراکه عشقش را بُرزده و به او صدمه واردکرده و حالا فرصت را مغتنم شمرده که مانع رضایت خانواده ی مقتول شود تا برزو بالای چوبه دار رود و به مراد دلش برسد. وی همچون برزو در گذشته و در ژاپن خلاف های زیادی انجام داده و ظلم کرده ولی حالا درصدد جبران برآمده و درآن سکانس رقص بالماسکه که به نوعی چهره های نقاب گونه ی انسان ها را نشان می دهد ابراز می دارد که من دیگر ابی بن بست نیستم و می خواهم با عشقم ،نانامی دخترک ژاپنی که بازیچه ی دست برزو شده بود و ساز سیامک زندگی جدیدی را تجربه کنم. این بار مثلث معنایی عشق، ساز و صوت در ذهن مخاطب تداعی می شود؛ سه پارامتری که می تواند هر انسانی را متحول و منقلب سازد و از او انسانی وارسته و کامل خلق کند. اما ابی بن بست هم باید مثل برزو کیفر گناهانش را در همین دنیا بدهد؛ منتهی اگر برزو زجر می کشد و اعدام می شود و به قول اسمال چارلی موقع مرگ زیرپایش را خیس می کند،ابی بن بست با ضربه ی یک گلوله جان به جان آفرین تسلیم می کند و مجازات می شود. در واقع همین که وی تصمیم به تحول گرفته بود، بسیاری از گناهانش بخشیده می شود و این همان معجزه ی عشق است. اصلا کارهای فتحی از این بابت برایم لذت بخش است که چه در آثار تاریخی و فلسفی اش و چه در آثار معمایی- جنایی اش همواره عشق، عرفان و روح دین موج می زند و این صفت زیبا و ستودنی را در جای جای آثارش به وضوح می توان مشاهده نمود.
بازی مریلا زارعی و مصطفی زمانی هم بسیار قابل توجه وقابل احترام است؛ خصوصا نقش مکمل سپیده که با بازی مریلا زارعی دیدنی و آن عکس العمل های وی در مواقع گریه و اضطرار بسیار تاثیرگذار از کار درآمده است. به ویژه موقعی که کیمونوی زن ژاپنی را در دست می گیرد و با هیبتی مردانه و لحنی خشمگین ادای همسر متوفی اش را در می آورد و اشک بر چشمانش جاری می شود یا نحوه ی ادای دیالوگ هایش و ضرباتی که به کارتن ها می زند همه وهمه نشان از پختگی و بلوغ این بازیگر محترم سینمای ایران محسوب می شود.
همچنین ذکر این نکته ضروری ست که عده ی کثیری از منتقدین گرامی به پایان فیلم ایراد می گیرند و آن را خیلی آماتور می پندارند ولی باید اذعان کنم که به حال این منتقدین بسیار افسوس می خورم و باید به آنها بگویم که چشم ها را باید شست و جوردیگر باید دید؛ پایان فیلم "کیفر" نما و پلان است بی هیچ دیالوگ و ادای جمله ای.
از تقابل دو زن آسیب دیده و رنجور به لحاظ روانی و بعضا جسمانی یعنی سپیده و نانامی با دو فرهنگ و دو مذهب مختلف گرفته تا رودررویی دو آدم زخم خورده با وجوه مشترک یعنی سیامک و مهسا. و اتفاقا اگر بخواهم به لحاظ ادبی هم به این پلان نظر کنم با توجه به اینکه استاد فتحی هم ید طولایی در این عرصه دارد باید خاطر نشان کنم که آرایه ی عکس و تناقض و پارادوکس به زیبایی در آن به تصویر در آمده که بیانگر نکات عمیق ست؛ قرارگیری دو ماشین به رنگهای سیاه و سفید در دوطرف خیابان و حرکت آن دو در جهت مخالف هم که نوعی اشاره به یک لحظه نزدیک شدن آدم ها به یکدیگر و گذشتن از کنار هم دارد.
سیامک بنا به اقتضای روزگار و رسیدن به حقیقت، به مهسا دریک لحظه نزدیک شد و خوب بنا به حکمت پروردگار از کنار او گذر کرد و این همان عشق عرفانی ست؛ نباید حتی یک لحظه ایست کرد و باید همواره در حرکت بود؛ این جاری بودن در نمای پایانی فیلم بسیار گویاست و در واقع با تصویر صحبت می کند که این به توانایی فیلمساز بر می گردد که نخواسته فقط شعاربدهد بلکه با ظرافت و تعمق آنچه را در ذهن و در دل داشته به خوبی و به نحو احسن منتقل کرده و باید دانست که رسیدن به هر حقیقتی تاوان دارد و هر آدمی به نوع خود مستوجب کیفر معنایی ست.
نگارنده : ش.جیم
89/9/20