"هوالمحبوب"

نگاهی به فیلم " A Place In The Sun " ساخته جورج استیونس

 (دریاچه گناه)

در این روزهای پایانی شهر مبارک رمضان و در هیاهوی موج فیلم های نو و مدرن ایرانی و خارجی، نوشتن پیرامون فیلمهای کلاسیک فناناپذیر خالی از لطف نیست؛ خصوصا فیلم کلاسیکی که با اقتباس از رمان مشهور تئودور دریزر"یک تراژدی آمریکایی" ساخته شدهباشد. فیلم "مکانی در آفتاب" ساخته ی جورج استیونس که در سال 1952 برنده 6 اسکار و از جمله بهترین فیلمنامه و کارگردانی شد.

البته در سینمای ایران هم چند نمونه مشابه با این فیلم تحسین شده ساخته شده که خصوصا میتوان به پنجره مرحوم جلال مقدم و تکیه بر باد داریوش فرهنگ اشاره کرد. جرج استیونس در  "مکانی در آفتاب" با تسلط خیره کننده اش بر ابعاد مختلف رمان منبع و تمرکز روی جزئیات فراموش نشدنی، قصه ای را روایت میکند که در عین جذاب بودن، باورپذیر و تاملبرانگیز جلوه مینماید.

وقتی در عالم پیچیده سینما، داستانی ساده و سرراست با روایتی دلنشین همراه شود در آنصورت فیلمساز میتواند به مضامین پیچیده و متعالیِ اشرف مخلوقات در عالم هستی دست یابد و مخاطب خاص خود را به معنایی عمیق و درونی رهنمون شود. نمونه ی بارز این موضوع را می توان در شاهکار اصغر فرهادی درباره الی یا اینجا بدون من بهرام توکلی جستجو کرد. در واقع نیازی نیست بی جهت به قصه شاخ و برگ داد و لعابی کاذب و رنگین روی آن پاشید.

 فیلم"مکانی در آفتاب" از جایی شروع میشود که جوانی به نام جورج ایستمن(مونتگمری کلیفت) از خانواده ای فقیر و مذهبی کنار جاده ایستاده و منتظر ماشین است تا به شهری دیگر نزد عموی کارخانه دارش ، چارلز ایستمن(هربرت هیس) برود و در کارخانه تولید لباس وی مشغول به کار شود. در همان لحظات آغازین، نمایی معنی دار از تابلوی تبلیغاتی نامتعارف کنار جاده توجه جورجِ سربهزیر و مخاطب را جلب میکند؛ خانمی عریان که گویا با لباس شنا(تولیدی کارخانه) کنار ساحل دراز کشیده ، بر بستر این تابلوخودنمایی میکند. تابلویی که به طور وسیعتر و گسترده تر در کارخانه چارلز ایستمن با مدل لباسهای مختلف توی چشم است.

نگاهِ در دام افتاده جورج به آن تصویراروتیک، استعاره ای از تسلیم شدن در برابر امیال غریزی انسان است. کما اینکه آشنایی او با دخترک خجالتی کارگر خط تولید کارخانه، آلیس تریپ(شلی وینترز) خیلی زود اتفاق میافتد و پس از یکی- دو ملاقات، رابطه ای عاطفی- جنسی بین آنها شکل میگیرد.آلیس هم مثل آن پسرجوان،  فقیر و سربهزیر است که در خانهای اجاره ای تنها زندگی میکند و به قول خودش صاحبخانه بداخلاقی دارد.

البته برخلاف جرج، عموی سرمایه دار و معتبر ندارد و به همین علت همراه شدنش با جرج را امری ناممکن میپندارد وتلویحا ابراز میدارد که چگونه میتوان با یکدیگر در یک قایق همسفر شوند!؟ به هر روی نزدیکی این دو جوان تشنه آنقدر تداوم مییابد که دخترک ناخواسته باردار میشود. بارداری قبل از ازدواج را هیچ جامعه و مذهبی نمیپذیرد و اینجاست که مقوله تجاوز ناخواسته مطرح میشود.

اما در لابلای نزدیکی و قرابت این دو جوان، فیلمساز بدون از دست دادن ریتم قصه اش به نقد معضلی اجتماعی میپردازد و روابط بیفرجام و صرفا شهوانی دختر و پسرهای بی خانمان شهر را به چالش میکشد. این زوج ها یا رفیق و رفیقه ها در مکانهای عمومی همچون سالن های تاریک سینما، پارکها و حتی اتومبیلشان مشغول عشقبازی با یکدیگرند. گویا سقف گرمی برای تحقق این اعمال و ابراز احساسات عمیقا اروتیک شان ندارند.

از زبان افسر نگهبان شهر:"دارید چیکار می کنید، پس خونه برای چی اختراع شده!!؟".این موضوع، رنگ و بوی اجتماعی به قصه میبخشد؛ از یکطرف بر روابط تاریک زوج های جوان صحه میگذارد و از طرفی دیگر بر فقر و کمبودهای جنسی دلالت دارد. آنچه در این نماهای شلوغ و آمیخته به وضوح چشمگیر است، نیازها و مزاج های درونی جوانان است که اگر در مسیر درست و انسانی هدایت نشود، بُعد حیوانی- غریزی این نیازها و امیال تقویت میگردد. این خامی ارتباط و اختلاط عریان در جامعه  به ویژه روی زن (جنسیت ظریفترو لطیف تر) به شدت آسیب رسان است.

وقتی جرج به مهمانی مختلط عمویش دعوت میشود و وعدهی روز تولد خود با آلیس را برهم میزند، اولین شکست عاطفی بین این دو رقم میخورد.در این مهمانی اولین رویارویی مستقیم و بیپرده جورج و دختر زیبا و عروس نمای شهر، آنجلا ویکرز با بازی بازیگر ابدی تاریخ سینما الیزابت تیلور به وقوع میپیوندد. این در حالی ست که دوبار پیش از این جرج، آنجلا را دورادور دیده بود اما این دختر دلربا و ثروتمند در آن مواقع غرق در اطراف شلوغش بود و توجهی نداشت. حالا نزدیکی بی واسطه ی این دو نفر، بُعدِ دیگری از وجود جورج نمایان میسازد. جوانی که هنوز جایش در کارخانه تولیدی عمویش محکم نشده، ابتدا درگیر روابط عاطفی با یکی از کارگران خط تولید میشود و اکنون در دام صورت دلفریب دختر یگانه شهر افتاده است. دو دختری که ابدا به لحاظ ظاهر و شرایط اجتماعی- خانوادگی شان قابل مقایسه نیستند. اگرچه مادر مذهبی جورج از پشت خطوط تلفن به او تذکر میدهد که پسر خوبی باشد و از روابط و نشست هایش مراقبت کند، ولیکن جلوه فریبنده ذاتیِ آنجلا هرگز به پسرک اجازه ی پایبندی به اصول مذهبی خانواده اش را نمی دهد و عمیقا به آن دختر دل میبندد انگار نه انگار که عشقی به آلیس داشته است.

این مفهوم خیانت، آخرین گناه جورج ایستمن نیست؛ نزد آنجلا و خانواده اش، این احساس گناه در حق آلیس روی دوشش سنگینی میکند و عذابش میدهد اما لحظه ای نمیتواند بر زیبایی آنجلا چشم بپوشد و وی را تنها معشوق خود خطاب میکند. نزد آلیس نفرتی دارد که سعی میکند با ابراز عشق دروغین نسبت به او، روی این خشم و نفرت درونیاش سرپوش بگذارد. او اکنون شخصیت دوگانه ای پیدا کرده که مرز بین عشق و نفرت را گم کرده و نمیداند چگونه خود را از این احساس رهایی بخشد. نمای دو نفره از جورج و آلیس نشسته بر قایق در دریاچه ماهی خوار(Cascade Lake)، آغازگر نقطه تعلیق اثرست و از آن لحظه است که فیلم در مسیر دیگری(جنایی- پلیسی) جریان مییابد.

علاوه بر خیانت، اکنون اتهام قتل بر گردن پسر بیچاره افتاده است. انصافا بازی مونتگمری کلیفت و توانایی او در خلق این کاراکتر دوگانه قابل تحسین است؛ شخصیتی که در عین ساده و بیآلایش بودن، خیلی راحت دروغ میگوید و اطرافیانش را ناخواسته میفریبد. وقتی او خیلی صریح از گذشته اش جلوی پدر آنجلا میگوید و یا با هویتی جعلی(گلبرت ادوارد) به قایق سواری با آلیس میرود، این تضاد شخصیتی بیش از پیش نمایان میشود و شناخت کارگردان اثر در ثبت و خلق این شخصیت را به تصویر میکشد. بازی او و شلی وینترز در سکانس- پلان قایق سواری بر آبهای دریاچه به شدت خیرهکننده است؛ جایی که قرار است تقابل دو ذهنیت متضاد با دیزالوهای پی در پی دوربین شکل گیرد : ذهنیت دختر که در حال رویاپردازی و خلق آیندهای درخشان برای خود، جورج و فرزندِ نیامده شان است و ذهنیت پسر که با نفرت تامّ در حال کشتن دخترک مقابلش است.

 از طرفی دیگر چه چیز باعث میشود که دختر زیبا و فرشته گونی(تعبیر نام آنجلا) همچون آنجلا که هر نوع تفریحی اعم از شنا کردن، اسکیت سواری روی آب، تنیس و قایق سواری را در زندگی خود دارد و در ناز و نعمت به سر میبرد و مجلات شهر هرآینه منتظر شکار عکسی از او هستند، اینگونه به سمت جنس مخالف خود رود و جذب او گردد!؟ پاسخ روانشناسانه و حتی جامعه شناسانه به این سوال شاید بتواند به بسیاری از این روابط مختلط کنترل نشده سروشکل عمیقتر و پایدارتری دهد.

تصاویر بکری که فیلمبردار اثر، ویلیا ملور(برنده اسکار بهترین فیلمبرداری) از دریاچه و ساحل میگیرد، به نوعی دریاچه را در جایگاه یک شخصیت بیانی ویژه قرار میدهد و گویا این مکانِ آفتابخور، گرچه به آنجلا و چه بسا دختران و پسرانِ آن محل آرامش میبخشد اما برای جورج، یادآور عذابی دردناک و ازدست دادن نخستین عطش جنسیاش است. این در حالی است که جورج در سکانس های قبلی همراه با آنجلا در همین مکان، بیشترین حظّ شهوانی- عاطفی موقت خود را برده بود و با سر گماردن روی زانوی این دختر، امیال غریزی خاموش شده و شاید سرکوب شده ی درون خویش را بیدار میساخت.

بسیاری از دوست دختر و پسرهای حوالی دریاچه ممکن است سرنوشتی معادل با رابطه جورج و آلیس را پیدا کنند کما اینکه یکی از این پسرها به شوخی، رفیقه اش را بغل میکند تا در آب بیندازد. این شوخی سیاه، طعنه گروتسک فیلمساز به مخاطب جوان فیلم است که در برگیرنده مفهوم عمیق انسانی است؛ اینکه ارتباطات فیزیکی و صرفا شهوانی دختر و پسر عاقبت خیری نخواهد داشت و چه قربانی شونده  و چه قربانی کننده به کیفر این تعرض و تجاوز(هتک حرمت معنایی) خود خواهد رسید. فرقی ندارد که در جامعه ای سنتی- مدرن همچون ایران باشد یا در جامعه ی مدرن پست مدرنی همچون آمریکا.

تسلط جورج استیونس بر اجزای درام در سکانس دادگاهِ محاکمه جورج ایستمن آنقدر ستودنی است که نمیتوان اسکار او را زیر سوال برد. تصویر زنده و تامل برانگیز از دادستان آنقدر تاثیرگذار است که گویا وی به یقین، جورج را عامل مرگ آلیس میداند. این ایمان و یقین از کجا آب میخورد؟ ایمان و اعتقادی که در رفتار مادر پسرک هم در ملاقات زندان موج میزند. مادر، فرزند را گناهکار میداند چرا که معتقد است وی در ذهن خود آرزوی مرگ آلیس را داشته و این عین گناه است. پس باید تقاص گناهش را بدهد تا منزه و طاهر گردد.

حالا دیگر مهم نیست که این جوانِ بیزن عامدا آلیس را در دریاچه غرق کرده یا اتفاقی بوده است. آنچه با مخاطب آگاه اثر میماند، ذهنیت بیمار و سرکوب شده انسانهاست که بدون شناخت از دین، اخلاق و موقعیت فردی- اجتماعی خود و اطرافیانش به سمت گناه میرود و با غرق شدن در منجلاب ظواهر و دل بستن به دنیای فانی، آینده ای تاریک و مبهم برای خود رقم میزند. بنا به زمزمه حضرت حافظ ؛

خوش عروسی ست جهان از ره صورت لیکن *** هرکه پیوست بدو عمر خودش کاوین داد

 

نگارنده : ایمان آیینه دار

90/6/4