نقد فيلم مرهم
"هو الغفور"
نگاهي به فيلم مرهم ساخته عليرضا داود نژاد
{يك مادربزرگ نمونه}
نمي دانم چه كساني با سينماي ايران مشكل دارند؟! چه كساني مي گويند فيلمهاي ايراني حرفي براي گفتن ندارند؟! حالا ديگر خصوصا با برگزاري جشنواره بيست و نهم فيلم فجر مي توان ادعا كرد كه فيلم هاي خوب و پرباري در سينماي ايران ساخته شده و بايد به آن باليد. من تعدادي از فيلمهاي جشنواره امسال را ديدم و يكي از يكي بهتر و عميق تر و تاثيرگذارتر و آخريش "مرهم" كه نويد از بازگشت دلاورانه سازنده آن، عليرضا داودنژاد به دوران طلايي اش در دهه هفتاد دارد؛ دوراني كه وي با ساخت فيلم هاي نياز، مصائب شيرين و بچه هاي بد حرفهاي مهم اجتماعي و دغدغه خانواده هاي جامعه ما را بيان نمود. بسيار در عجبم كه اين كارگردان جسور و اهل انديشه چگونه به سمت ساخت فيلم هاي ضعيف و خنثي همچون هشت پا، هوو و تيغ زن رفت و چند سالي از عمر سينمايي خود را هدر داد.
عليرضا داودنژاد در "مرهم" معجزه مي آفريند و بي اغراق مي توان گفت"مرهم" در كنار فيلمهاي جنجالي سنتوري(استاد مهرجويي) و هيچ(عبدالرضا كاهاني) از الگوهاي جدي سينماي اجتماعي محسوب مي شود و بايد آن را مرهمي عميق بر آسيب هاي جامعه معاصر خود دانست؛ فيلمي سرشاز از نكات پند آموز و هشداردهنده هم براي نسل امروز و هم نسل ديروز با حفظ فرم و زبان سينمايي.
"مرهم" گرچه به شدت مضمون محور است وليكن هرگز فرم وقالب سينمايي خود را فراموش نمي كند و اتفاقا تجارب داودنژاد در اين چهل سال فعاليت سينمايي خود به وضوح در آن نمايان است.در واقع فرم و مضمون در اين فيلم به يك اندازه مهم است و هيچ يك فداي ديگري نشده است.حسّ واقعي بودن سكانس ها و پلان ها وگاه سكانس-پلان هاي طولاني در آن جاريست بي آنكه به ورطه سينماي مستند بيفتد و يا شعار و كليشه اي را بخواهد به مخاطب تحميل كند.
"مرهم" هرگز سياه نمايي نمي كند و تلخي ها و آسيب هاي پيدا و پنهان جامعه را بي پرده و بدون حجاب و به صورت كاملا رئال به باور مخاطب مي رساند و فكر و قلب آدمي را به جريان مي اندازد و در يك كلام سينما را با زندگي در مي آميزد. خيلي از فيلمهاي اجتماعي هستند كه به ورطه ملودرام هاي آبكي مي افتند و صرفا قصد احساساتي كردن مخاطب خود را دارند. اينگونه فيلمها اثرگذاري آني و فاني دارند و همين كه مخاطب از سالن تاريك سينما بيرون آمد، اشكهايش را پاك مي كند و به زندگي معمول خود ادامه مي دهد و ذره اي تفكر و تعمق به خود راه نمي دهد و تلنگرهاي فيلمساز را زود فراموش مي كند. اكثر اين آثار را در قالب سريال هاي ملودرام روتين در تلويزيون مي بينيم كه فقط سعي مي كنند با اشك آلود كردن بيننده، وي را تحت تاثير قرار دهند.به عنوان مثال مي توان از سريال هاي دارا و ندار و فاصله ها و برخي آثار تهمينه ميلاني نام برد.
اما"مرهم" در وهله نخست مخاطب خود را به فكر وا مي دارد و تلنگرش مي زند و در مرحله بعد، اشك و آه او را مي گيرد و هرگز سعي نمي كند واقعيت را پشت گريه و زاري پنهان كند؛ واقعيت، تلخ و گزنده است و اين واقعيت ترسناك را فيلمساز با ظرافت و تسلط روي پرده نقره اي آورده و از اين حيث كار داودنژاد ستودني است و بايد بر اين نگاه درست و بي واسطه او بوسه زد.و چه نيك است كه اين فيلم از بازيگران ستاره بهره نبرده و اين خود بر رئال بودن اثر افزوده است.
"مرهم" تقابل نسل هاست؛ از طرفي يك مادربزرگ ثروتمند را مي بينيم كه در خانه اي ويلايي در شمال با نوه پسري اش،رضا تنها زندگي مي كند و به شدت پول پرست است. اين دو مرتبا با هم جرّ و بحث مي كنند و مادربزرگ از فرزندانش كه هريك در گوشه كناري هستند گله مند مي باشد و خيلي بي خيال و سرد نسبت به اطرافيانش رفتار مي كند و از طرفي ديگر مادربزرگي را مشاهده مي كنيم كه گرچه قديمي ست وليكن درد نسل امروز را مي فهمد و دلسوزي هايش ابدا سطحي نيست و بجاي اينكه مثل اغلب بزرگترها مستقيما نصيحت كند، اهل عمل است و محبتش را نه تنها در زبان بلكه همچنين در رفتار و منش خود به نمايش مي گذارد و با جانم جانم گفتنش، مو بر اندام مخاطب سيخ مي شود. وي با نوه دختري اش، مريم يار و همراه مي شود. چنين مادربزرگي بي شك نادر و الگوي واقعي ست.

فيلمساز كوشيده با روايتي غيرخطي و متقاطع و اغلب با دوربين متحرك و روي دست، شكاف نسل ها را از ميان بردارد و بين نسل ها قرابت و نزديكي ايجاد كند و تفاوت عمده و بارز دو مادربزرگ از يك نسل را به تصوير كشد. وقتي دوربين به مدت چند دقيقه وارد يكي از خانه هاي پايين شهر مي شود و در اين خانه با پدري روبرو مي شويم كه به شدت قديمي و سنتي ست، مخاطب سردر گم مي شود كه آيا جوانان مقصرند يا بزرگترها؟! شخصيت مريم كه با بازي قابل قبول طناز طباطبايي باورپذيرتر هم شده در اين خانه آرامش ندارد و هربار با تندي و بدخوئي پدر روبرو مي شود و زير مشت و لگد و كمربند قرار مي گيرد و چاره اي جز ترك خانه و كاشانه ي خود ندارد؛ وقتي پدران و مادران نتوانند خانه را به مأمني قابل اعتماد و قلمرويي سرشار از آرامش براي فرزندان خود تبديل كنند و آنان را با عقيده هاي مسموم و بسته خود تحت فشار قرار دهند مسلما عواقب بدي را در پي خواهد داشت. خانه ي مريم به سان جهنم دره اي مي ماند كه شعله هاي آتش آن خلاصي ندارد، حتي رفتار مادر و خواهران او هم بر شدت اين آتش زور مي افزايد.آفت اغلب خانواده هاي سنتي و مردسالار همين نكته است كه ديگر اعضاي خانواده هم كوركورانه بايد مطابق عقيده ي باطل و بعضا مسموم پدر خانه رفتار كنند تا مبادا خشم وي برانگيخته شود و اين درد بزرگي ست كه فرزندان خانواده از پدرشان بترسند و تنها به آغوش مادر خويش پناه برند.
در خانواده مريم تنها مادربزرگ(با بازي غافلگيرانه كبري حسن زاده) است كه او را مي فهمد و دركش مي كند و به پدرش مي گويد كه مريم چيزي نمي خواهد جز محبت، گردش و تفريح با دوستان خود؛ اين پدر زورگو و كمربند به دست، چقدر با دخترش فاصله دارد؟! همه چيز كه خوراك و پوشاك نيست. فرزندان به شدت محتاج غذاي روح اند و اگر اين نياز عاطفي در حريم خانواده شان تامين نشود، براي يافتنش به بيرون مي زنند و فرار را بر قرار ترجيح مي دهند و خطرات آن را به جان مي خرند.
اصلا كارگردان در پي چالش كشيدن اين دلسوزي هاي الكي و ظاهري ست؛ نسل جوان جامعه ما نيازي به دلسوزي هاي اطرافيان خود ندارند بلكه دوست دارند ديده و درك شوند. نيازهاي عاطفي و باطني به مراتب مهمتر از نيازهاي جسماني و مادي ست. اين دغدغه ي نسل جوان به وضوح در فيلم نمايان است. وقتي مادربزرگ براي نوه اش گوشي همراه مي خرد تا ارتباطشان قطع نشود، تاكيد بر عدم قطع رابطه بين نسل هاست. اين ارتباط و تماسّ ستودني است.
مريم به عنوان نماينده نسل جوان از امن ترين مكان زندگي خود مي گريزد و بيرون از خانه به اولين محبت و لبخند، روي خوش نشان ميدهد و به اصطلاح امروزي ها "پا" مي دهد چرا كه در قلمرو آرامش خود لطفي نديده؛ اين كمبود محبت و عاطفه بسيار خطرناك و دهشناك است. مريم در آغوش كساني مي رود كه خيلي صلاحيت ندارند و قابل اعتماد نيستند. وي دو ماه غيبش مي زند و وقتي پول لازم مي شود با مادر بزرگش(نماينده نسل قديم) تماس مي گيرد و كمك مي خواهد. وقتي مادربزرگ با آن وضعيت خود را به پارك پرواز مي رساند و با نوه آسب ديده اش مواجه مي شود، لحظات تلخ و گزنده فيلم آغاز مي گردد. انگار نام اين پارك ، آه و افسوسي از جانب كارگردان اثرست كه در جوانان روزگار ما نمي بيند. مريم آنقدر بالش شكسته كه نه تنها ناي پرواز كه حتي توان راه رفتن هم ندارد و چه بسا به پيري زودرس دچار شده باشد.اين دختر، ديگر آن مريم داخل خانه نيست و به بلوغي نارس و كال رسيده است گويي كه زودتر از موعد از درختي ميوه چيده شود: زير چشمانش گود افتاده، روسري و حجابش بيشتر از پيش كنار رفته، مرز بين دختر بودن و زن بودنش از بين رفته، بالغ شده ولي پخته نشده و.....
