"هوالرزاق"

نگاهی به فیلم "انتهای خیابان هشتم" ساخته علیرضا امینی

{تن آدمی شریف است به جان آدمیت}

ضمن تبریک روزگرانبهای مادر، باز جای شکرش باقی است که این فیلم توقیفی (محصول 1389) با تمامی تلخی ها و حرف و حدیث های پیرامون آن پس از چند نوبت تعیین شدن تاریخ اکرانش، رنگ پرده های سینمای ایران را به خود دید و به فروش خوبی هم رسید(حدود 800 میلیون تومان). و الا مطمئنا  کام مخاطبان به واسطه اکران نابـخشودنی فیلم زننـده و حـرمت‌شکن "زندگی خـصوصی" یا همان "خصوصی" تـلخ باقی می ماند.

 

علیرضا امینی 42 ساله با ساخت دو فیلم قدرتمند اخیرش با همه‌ی ضعف ها و نقص هایش، اینک کارگردان مهم و صاحب سبکی در سینمای اگر نااهلان بگذارند- رو به رشد ایران محسوب می شود و بی شک هر منتقد و مخاطب سینمادوستی بی‌صبرانه منتظر فیلم بعدی اوست خصوصا اگر این فیلم، مکمل سـه‌گانه‌ی شهری وی باشد. از دو منـظر این دو فیلم امینی و چه بسـا فیلم در حـال ساختش بلوک 9 خروجی 2 ترکیب هنرمندانه از اعداد متوالی 7و 8 و9- شباهت های غیرقابل انکاری با آثار ستودنی و ماندگار اصغر فرهادی دارد :

 

یکی اینکه دو فیلم خوب و قابل‌بحث "هفت دقیقه تا پاییز" و "انتهای خیابان هشتم" هم عامه‌پسند است و هم منتقدپسند- البته اگر منتقد را مخاطب خاص قلمداد کنیم که گویا متاسفانه عده ای از اهالی سینما اصلا منتقدجماعت را مخاطب نمی‌دانند !- این ویژگی کوچکی نیست به گونه ای که حتی چه بسا در هالیوود هم این مشخصه خیلی کمیاب باشد و عمده‌ی فیلمها یا صرقا تجاری و به قول معروف بلک باستر هستند و یا به شدت خاص و جشنواره‌پسند.کمتر فیلم با فیلمسازی روی مرز این دو نوع سینما حرکت می کند.

 

ویژگی و شباهت دوم به نگاه جزئی‌نگرانه و ریزبینانه امینی بر می‌گردد و صد البته این نکته، تماشای چندین باره‌ی فیلمهای او را طلب می کند که در هر نوبت دیدنِ آن، مفاهیم قابل کشفی را برای مخاطب خود باقی می‌گذارد و مخاطب اهل فن را به لذتی مضاعف رهنمون می‌شود. این یعنی همان ادای دین به سینما؛ بدین معنا که فیلم اگرچه روی پرده بسته میشود اما در جریان زندگی انسانها ادامه می یابد و چه نیک گفته ژان لوک گدار:

 

"سینما هنری نیست که لحظات زندگی را ثبت کند. سینما چیزی است میان هنر و زندگی."

 

البته این ویژگی دوم به ساختار مینی‌مالیستی آثار این فیلمساز جوان اراکی مربوط می‌شود که در فیلم مورد نقد به شکلی پررنگ و در برخی موارد افراطی و غیر اصولی دیده می‌شود.همین مشخصه‌ی بارز، سبک مستقل و واحدی به آثار او می‌بخشد؛ چه در فیلمهای نخست و تجریه گرای او همچون نامه های باد، دانه های ریز برف، کنار رودخانه، زمان می‌ایستد، فقط چشماتو ببند و حتی استشهادی برای خدا- که کاملا نوآوری و فرم گرایی در آنها محسوس است- و چه در این دو فیلم اخیر حرفه ای وی، این نگاه مینی‌مالیستی در قالبی مدرن همواره وجود داشته است.

 

پر واضح است که علیرضا امینی به هیچ‌وجه متعلق به سینمای کلاسیک نیست و کاملا از الگویی مدرن برای روایت آثار خود بهره می‌برد و ساختار و فضای قصه فیلمنامه را بر مبنای زیبایی‌شناسی فرم بنا می‌کند حتی اگر بخواهد به سینمای قصه‌گوی شهری وفادار باشد و معضلات و دغدغه‌های اجتماعی-اخلاقی را هـمچون همتای کم‌نظیر خـود، فـرهادیِ بزرگ به تـصویر کشد. ایـن نگاه دو گانه اینک به مـراتب پخته‌تر و متعادل‌تر شده به گونه‌ای که دیگر در این نوع تجربه‌گرایی، فرم بر مضمون غالب نیست و خودنمایی نمی‌کند.

 

شاید دوربین- بعنوان یکی از عناصر اصلی سینمای امپرسیونیسم- در آخرین فیلم امینی نقش بسزایی داشته باشد اما این به معنای فرم گرایی فیلمساز نیست بلکه در این نوع روایت پرتعلیق و نفسگیر، دوربین به یکی از کاراکترهای جدانشدنی از قصه تبدیل می‌گردد و سعی می‌کند بر التهاب و تنش فضای داستان و نه الزاما درونیات آدم های قصه بیفزاید. در این شرایط، چنانچه منتقدی کورکورانه و از روی سنت همیشگی اش بخواهد به این نوع فیلمبرداری ایراد وارد کند، همانا به عدم شناخت او از نوع سینمای منتخب و ناتوانی او در تفکیک فضا و تم فیلمنامه مربوط می‌شود بویژه اگر آن منتقد تلاش کند با اسباب کلاسیک و سنتی، به تحلیل و واکاوی سینمای مدرن و حتی پست‌مدرن بپردازد!

 

حال ممکن است که این حرکت و میزانسن دوربین در لحظاتی بی‌ملاحظه گردد که البته در "انتهای خیابان هشتم" بخوبی در نماهای قابل تامل توام با تمرکز کاراکترها ایستا و ساکن شده است تا بتواند با ضرباهنگ صحنه و کشش سکانس همراه شود.علاوه بر دوربینِ مرتضی غفوری، نوع تدوین مهدی حسینی‌وند هم ستودنی است خصوصا در لحظاتی که برش‌های پی در پی و تدوین موازی در تقویت حس صحنه و تقطیع فکرشده‌ی پلان ها وانتقال مفاهیم مورد نظر فیلمساز عمیقا یاری‌رسان شده است.  

 

در واقع دو پارامتر فرمی یعنی دوربین و تدوین به همراه عنصر صدا، "انتهای خیابان هشتم" را  پیشرفته‌تر و مدرن‌تر از هفت دقیقه تا پاییز جلوه می‌دهد و الا در حوزه فیلمنامه، این فیلم ابدا پیشرفت رو به جلو محسوب نمی‌شود و همچنان همچون اثر قبلی، کاستی هایی به چشم می‌خورد؛ این نقص به عدم انسجام ذهنیت و اندیشه‌ی فیلمساز بر می‌گردد که حتی قلم منتقد خوش‌فکر و بااخلاقی همچون محمد باغبانی هم نتوانسته این ازهم گسیختگی آشکار را رفع و رجوع نماید. قطعا علیرضا امینی کارگردان زبردست و مسلط بر فرمی است اما در فیلمنامه‌نویسی عمیقا نیاز به زوجی خوش‌قریحه و مسلط به قلم دارد.

 

محوریت فیلم "انتهای خیابان هشتم" جور کردن پول دیه می‌باشد؛ پولی که اگر فراهم نگردد، جوانی قصاص می‌شود و بالای چوبه‌ی دار خواهد رفت. آیا این موضوع در دل خود مفهومی ضد قصاص دارد!!؟ این جوان، سعید نام دارد و همچون سعید "هفت دقیقه..." غایب است و دیده نمی‌شود. ظاهرا او با عده ای جوان که در خیابان(شاید در انتهای خیابان) مزاحم خواهرش، نیلوفر(ترانه علیدوستی) و دوست خواهرش، پریسا(بیتا بیگی) شده اند، گلاویز می‌شود و قتلی رخ می‌دهد.پس سعید در ارتباط با یک مساله ناموسی در شرف اعدام است! حالا اطرافیان و دوستان این جوان دور هم جمع شده اند تا در مدت زمان کوتاه(فقط 72 ساعت- عنوان اولیه فیلم) مبلغ 100 میلیون تومان را جور کنند. در واقع آن قتل، محرک قصه بوده وبه همین دلیل، کارگردان از مانور دادن روی علت قتل و نمایش خانواده مقتول(عابدینی) امتناع می‌ورزد و سریعا سراغ ابعاد موقعیتی رفته که این جمعِ بیرون از زندان در آن گرفتار آمده اند.درست از همین جا نقاط ضعف فیلمنامه نمایان می‌گردد؛ اینکه این جمع متشکل از خواهر سعید و نامزد خواهر(بهرام)، دوست خواهر و چه بسا معشوقه سعید(پریسا)، دوست سعید(موسی) و دو همراه دیگر یعنی آرش و امیر هر یک جداگانه برای فراهم ساختن این پول تلاش می‌کنند و این دور در طول روایت فیلم کامل نمی‌شود بلکه لحظه به لحظه از هم دور می‌شوند به گونه ای که در پایان ماجرا با تدوینی موازی و پرتعلیق، این تفکیک تلاشها بخوبی آشکار می‌گردد.نیلوفر پنهانی از نامزدش درصدد فروش   کلیه اش است، پریسا می خواهد ماشینش را بفروشد- این در حالی ست که ابدا ارتباط این دختر با ماجرای سعید توضیح داده نمی‌شود، بهرام(صابرابر) لحظه به لحظه به زمین پرورش اسب می‌آید و از موسی طلب پول می‌کند، موسی تصمیم به فروش دخترش می‌گیرد و در مسابقه بوکس ناسالمی وارد می‌شود، آرش پوکربازی می‌کند و امیر هم در پمپ بنزین با اتکا بر سفارش صاحب‌کارش، پنهان از دید بهرام علیرغم میل باطنی‌اش، نیلوفر را به مکانی غریب و تاریک می‌فرستد. گویا کارگردان اثر مجذوب تعلیق و استرس ذاتی موضوع اصلی فیلمنامه و لوکیشن های نو در سینمای ایران همچون اصطبل، میدان بوکس واقع در گورستان اتومبیل های اسقاطی، قمارخانه، پمپ بنزین و مکان خودفروشی دختران واقع در لواسان تهران شده است و فراموش کرده که این واکنش های بعضا آنارشیستی کاراکترها باید در حلقه‌ای ناگسستنی بهم پیوند بخورد تا اثر دراماتیکی عمیقی از خود بر جای بگذارد.

 

مخاطب چقدر با امیر(محمدرضا غفاری) و آرش(مهدی ماهانی) و پریسا همراه شده تا بتواند تلاش آنها را بفهمد.آرش با وجود اینکه مرتبا موسی را سرزنش می‌کند و از او می خواهد که در مسابقه بوکس خونین شرکت نکند، چطور ناگهانی به فکر کمک به بهرام و پول جور کردن می‌افتد!

 

شکی نیست که نیلوفر در محوریت این جمع(و نه بعنوان کاراکتر اصلی در این نوع روایت) قرار دارد و انصافا شخصیت‌پردازی خوب و منسجمی روی او صورت گرفته است.اما آیا می‌توان در این نوع روایتِ مدرن تنها بر روی یک شخصیت متمرکز شد و کاراکترهای دیگر را بصورت مینی‌مالیستی و گذرا پردازش کرد!؟ بویژه زمانی که قصه مهم و حیاتی موسی مطرح می‌شود. قصه ای که می‌تواند مستقلا داستان یک فیلم حتی دو ساعتی باشد! مردی بوکسور در کار پرورش اسب(نمای بی‌نظیر چرخاندن اسب در سوله‌‌ی عاری از نور) که زنش را ترک کرده بی‌آنکه او را طلاق بدهد و اینک با دختر چهار ساله‌اش، بهار و در زیر سایه‌ی زنی تنها و معلوم الحال امرار معاش می کند.حالا مجبور شده بواسطه رفاقت عمیقی که با سعید دارد(قسم خوردنش بر نام سعید)، بچه‌اش را با اسب طاق بزند و در مسابقه بوکس خونین واقع در گورستان اتومبیل، گور خودش را بکند. این قصه کامل و پر افت و خیز را چگونه می‌توان در کنار شاه‌پیرنگ(plot) فیلم قرار داد و کم رمق بدان پرداخت.

 

شاید بتوان موضوعاتی از قبیل گرایش سیاسی پدر نیلوفر(خسرو شهراز)، نیازمند پول بودن آن دختر جوانِ حاضر در بیمارستان و بعدا در محیط خودفروشی(الهه حصاری) و حتی رابطه‌ی عاطفی پریسا و سعید را بصورت مینی‌مالیستی آنهم با کدگزاری های بجا و دقیق- که براستی امینی از این آزمون دشوار سربلند بیرون آمده- روایت کرد اما قصه‌ی موسی، قصه ای مینی مالیستی نیست. نیاز به پرداخت و انسجام بیشتری دارد بویژه اینکه این مضمون یعنی قریانی شدن فرزندان در قبال اختلافات زناشویی دغدغه اصلی و مورد تاکید فیلمساز است همانگونه که در فیلم قبلی او و در سریال خوش ساختش "گیوتین"- که به عنوان مسخره"سقوط آزاد" تغییر نام داد- بوضوح نمایان بود.

 

حامد بهداد در نقش موسی دیدنی است اما در نهایت بازی او فدای همین نکته مذکور شده است. اینقدر که ترانه علیدوستی در قالب کاراکتر نیلوفر به چشم می‌آید و هر دو وجه متناقض این کارکتر را اعم از معصومیت و پرخاشگری به نحو احسن به نمایش می‌گذارد و تحسین همگان را بر می‌انگیزد- مخاطب حسرت می‌خورد وقتی می‌بیند این بازیگر توانا و مورد احترام اصغر فرهادی، در "جدایی نادر از سیمین" حضور نداشته- بازی حامد بهداد و صابر ابر به خاطر عدم نزدیک شدن کارگردان به آنها در زیر بستر موقعیت بغرنج فیلم، مدفون گشته است و آن جانِ بازی گرفته شده است درست مثل بازی مذبوحانه و دردمندانه خاطره اسدی در "هفت دقیقه..." که قربانی برخی مسائل در پشت صحنه فیلم شد و بخش مهم و قابل‌توجهی از بازی او حذف گردید

 

در کنار این ضعف های فیلمنامه، نقاط قوت بیشماری هم وجود دارد که بر کیفیت و ماندگاری آن می‌افزاید.علت سردرگمی برخی مخاطبان در شروع ماجرای فیلم"انتهای خیابان هشتم" به این نکته بر می‌گردد که فیلم اساسا نقطه شروع ندارد درست همچون شاهکار "درباره الی"؛ لحظه آغازین فیلم قبل از بالا آمدن تیتراژ و کنار رفتن پرده سینما رقم خورده است. حالا مخاطب همچون نیلوفر، در وسط ماجرا قرار دارد و باید با دویدن های نفسگیر او همراه شود همانگونه که دوربین با حرکت تراک بک (Track back) در پیاده روی خیابان او را ترغیب می‌کند و هرلحظه ممکن است زمین بخورد. موازی با این لحظه، دو دختر جوان فیلم با آن نوع پوشش وارد باغی می‌شوند و نمای بسته شدن درب داخل باغ، به درب‌ خانه‌ی مقتول جامپ زده می‌شود که با التماس و ضجه نیلوفر همراه است. براستی در گوشه و کنار شهر چه خبر است؟

 

یکی فریاد کمک سر می‌دهد و دیگری بدون فریاد سر بر باد می‌دهد.نیلو آنقدر عاشق برادر رو به اعدامش هست که در سکانسی اثر گذار، ارادت خود را نسبت به او به اثبات می‌رساند؛ لحظه ای که در جلوی درب زندان و زیر چادر، کفش برادرش را به آغوش می‌کشد و پنهان از چشم نامحرمان حتی نامزدش- نامزد نامحرم!- خلوتی عاشقانه با برادر محبوبش را تجربه می‌کند :

 

ببرّم چادری از پرده‌ی دل *** که نامحرم نبیند ساق پایت

 

این "آن" به لحاظ حسی- معنایی در تداوم صحنه قبلی ست؛ صحنه ای که این خواهر درمانده و نجیب در شب آخر ملتمسانه رو به درب خانه‌ی مقتول(مسبب به زندان افتادن برادرش) که همانا در آن لحظه خاص قبله‌ی عارفانه اوست- در برابر معبود خود می‌ایستد و سلوکی شبانه را از سر می‌گذراند.نمای مدیوم شات دوربین، حال و هوای خاصی به این صحنه می‌بخشد و نسیمی عاشقانه در فضا شکل می‌گیرد. حالتی که در بسیاری از فیلمهای ظاهرا دینی نمی‌توان سراغ گرفت و حتی در بسیاری از آثار قرآنی آنچنان حرمت‌شکنی می‌شود که مخاطب خجل از سالن سینما خارج می‌گردد بویژه زمانی که آن فیلمِ حرمت‌شکن به ساحت ائمه معصومین تقدیم می‌گردد!!!

 

اما علاوه بر این دغدغه های اجتماعی-اخلاقی مورد اشاره، "انتهای خیابان هشتم" از درونمایه سیاسی هم برخوردار است.این تم با خلق کاراکتر پدر نیلوفر به اثر تزریق شده است.این پدر یا روزنامه می‌خواند یا سیگار می‌کشد و ابدا سخن نمی‌گوید. کارت ملی ندارد و همواره محافظی در اطراف خانه کشیک می‌دهد .این کدگزاری های فیلمساز کافی‌ست تا مخاطبِ ریزبین به ماهیت واقعی این پدرِ غرق در سکوت پی ببرد. شاید این سکوت و این پرهیز از خوردن به نوعی بیانگر اعتراض او به شرایط حاکم بر جامعه ای باشد که اینک پسرش، سعید در آن محبوس شده است . اعتراضی خاموش که مانع وام دادن مرکز خیریه به دخترش می‌شود.این همانا نقد اجتماعی کاگردان اثر است که بر شرایط حاکم بر جامعه وقت ایران می کند؛ اینکه فرزند، قربانی اندیشه های سیاسی پدر- فارغ از غلط یا درست بودن آن می‌شود حتی اگر این اندیشه و گرایش بنا به گفته بهرام قدیمی و کهنه باشد.

 

پس فیلمساز جسورانه و در لایه های درونی‌تر فیلم توانسته نقدی بر سیاست حاکم بر زمانه امروز ارائه دهد بی‌آنکه تجاوز به اخلاق کند.این دیدگاه سیاسی فیلمساز شرافت و اصالت دارد چرا که از بطن وجودی وی نشات گرفته و به هیچ‌وجه تحمیلی و ادا نیست.کاملا آشکاراست که نقدی دلسوزانه انجام گرفته و ماهیتی تبلیغی نـدارد. بـا این تـعربف، چـگونه می‌توان پذیرفت که اثر سـخیفی چون اخـراجی‌های3 یا خصوصی و فیلمی ضد سینما چون قلاده های طلا سیاسی است؟ خاستگاه فیلم سیاسی، جامعه‌شناسی است. تا زمانیکه هنرمند جامعه خویش را نشناخته باشد، از خلق آثار سیاسی عاجز می ماند. حالا تصور کنید جوانی 30 ساله فیلم پایان نامه بسازد و از این بابت افتخار کند! اگر این جوان بر اندیشه ها و گرایشات متوهم خود می‌بالد، جایگاه امثال استاد کیمیایی، کمال تبریزی، حاتمی کیا و مرحوم رسول ملاقلی‌پور در سینمای سیاسی ایران کجاست!!؟

 

وقتی نیلوفر از گرفتن آن وام پنجاه میلیونی محروم می‌شود و همگام با موسیقی اثرگذار علیرضا کهن‌دیری، توی دلش خالی‌ می‌گردد و همه ی درها را به روی خود بسته می‌بیند، ناگهان به آن محیط شوم و نفسانی واقع در انتهای خیابان هشتم می‌اندیشد؛ مکانی که هویت دختران جوان را به یغما می‌برد و با دستکاری در هویت ایشان، جسم آنها را قربانی می‌کند.نیلوفر در تردید است و خرابی آسانسور آن ساختمان بر این تردید صحه می‌گذارد. اینک آینه‌ی آسانسور خانه شان ترمیم یافته اما آینه‌ دیگری در حال شکستن است. آینه‌ی معصومیت دختری که با تلاش بی‌وفقه درصدد نجات دادن برادرش بود.نمای پایانی فیلم- که البته با سانسور هم همراه بوده- در واقع ترسیم تصمیمی است که در مرز بین آینه بیرونی (واقعیت) و آینه درونی(حقیقت) گرفتار آمده است.

 

اگر بهرام با پیروی از رفتار آنارشیستی موسی در برابر بدهکارش، پمپ بنزین را به آتش می‌کشد و خودسوزی می‌کند، بی‌شک غافل مانده است که نامزدش قبل از ورود به آن مکان غیرانسانی، حلقه ازدواج خود- نماد تعهد- را درآورده است و عَرَضی به وی وارد نیست.

 

براستی وقتی جانِ آدمی گرفتار آمده، چه نیازی به تن می‌باشد؟ سعید، برادر عزیز و در واقع جانِ خواهریست که مادر ندارد و پدرش هم بیمار است. وقتی این جان، قرار است که نباشد، آن جان به چه کار آید.حالا عده ای پلید و حیوان‌صفت بخواهند روی این تن معامله کنند، تنِ بی‌جان مرده ای بیش نیست. حالا عده ای بخواهند این تنِ بی جان را تکه تکه کنند، روحِ این تن جای دیگری ست. به قول حضرت حافظ:

 

ای سایه‌ی سنبلت سمن پرورده *** یاقوت لبت در عدن پرورده

 

همچون لب خود مدام جان می‌پرور *** زان راح که روحیست به تن پرورده

 

نگارنده : ایمان آیینه دار

91/2/20