"هو الغفور"

نگاهي به فيلم مرهم ساخته عليرضا داود نژاد به بهانه ورود به شبکه نمایش خانگی

{يك مادربزرگ نمونه}

يكي از عميق ترین و تاثيرگذارترین فیلمهای جشنواره فجر پارسال بی شک "مرهم" بود كه نويد از بازگشت دلاورانه سازنده آن، عليرضا داودنژاد به دوران طلايي اش در دهه هفتاد می دهد؛ دوراني كه وي با ساخت فيلم هاي نياز، مصائب شيرين و بچه هاي بد حرفهاي مهم اجتماعي و دغدغه خانواده هاي جامعه ما را بيان نمود. بسيار در عجبم كه اين كارگردان جسور و اهل انديشه چگونه به سمت ساخت فيلم هاي ضعيف و خنثي همچون هشت پا، هوو و تيغ زن رفت و چند سالي از عمر سينمايي خود را هدر داد.

عليرضا داودنژاد در "مرهم" معجزه مي آفريند و بي اغراق مي توان گفت"مرهم" در كنار فيلمهاي جنجالي سنتوري(استاد مهرجويي)، هيچ(عبدالرضا كاهاني) و البته نفس عمیق(پرویز شهبازی) از الگوهاي جدي سينماي اجتماعي محسوب مي شود و بايد آن را مرهمي عميق بر آسيب هاي جامعه معاصر خود دانست؛ فيلمي سرشاز از نكات پند آموز و هشداردهنده هم براي نسل امروز و هم نسل ديروز با حفظ فرم و زبان سينمايي.

"مرهم" گرچه به شدت مضمون محور است وليكن هرگز فرم وقالب سينمايي خود را فراموش نمي كند و اتفاقا تجارب داودنژاد در اين چهل سال فعاليت سينمايي خود به وضوح در آن نمايان است.در واقع فرم و مضمون در اين فيلم به يك اندازه مهم است و هيچ يك فداي ديگري نشده است.حسّ واقعي بودن سكانس ها و پلان ها وگاه سكانس-پلان هاي طولاني در آن جاريست بي آنكه به ورطه سينماي مستند بيفتد و يا شعار و كليشه اي را بخواهد به مخاطب تحميل كند.

"مرهم" هرگز سياه نمايي نمي كند و تلخي ها و آسيب هاي پيدا و پنهان جامعه را بي پرده و بدون حجاب و به صورت كاملا رئال به باور مخاطب مي رساند و فكر و قلب آدمي را به جريان مي اندازد و در يك كلام سينما را با زندگي در مي آميزد. خيلي از فيلمهاي اجتماعي هستند كه به ورطه ملودرام هاي آبكي مي افتند و صرفا قصد احساساتي كردن مخاطب خود را دارند. اينگونه فيلمها اثرگذاري آني و فاني دارند و همين كه مخاطب از سالن تاريك سينما بيرون آمد، اشكهايش را پاك مي كند و به زندگي معمول خود ادامه مي دهد و ذره اي تفكر و تعمق به خود راه نمي دهد و تلنگرهاي فيلمساز را زود فراموش مي كند. اكثر اين آثار را در قالب سريال هاي ملودرام روتين در تلويزيون مي بينيم كه فقط سعي مي كنند با اشك آلود كردن بيننده، وي را تحت تاثير قرار دهند.به عنوان مثال مي توان از سريال هاي دارا و ندار و فاصله ها و برخي آثار تهمينه ميلاني نام برد.

اما"مرهم" در وهله نخست مخاطب خود را به فكر وا مي دارد و تلنگرش مي زند و در مرحله بعد، اشك و آه او را مي گيرد  و هرگز سعي نمي كند واقعيت را پشت گريه و زاري پنهان كند؛ واقعيت، تلخ و گزنده است و اين واقعيت ترسناك را فيلمساز با ظرافت و تسلط روي پرده نقره اي آورده و از اين حيث كار داودنژاد ستودني است و بايد بر اين نگاه درست و بي واسطه او بوسه زد.و چه نيك است كه اين فيلم از بازيگران ستاره بهره نبرده و اين خود بر رئال بودن اثر افزوده است.


"مرهم" تقابل نسل هاست؛ از طرفي يك مادربزرگ ثروتمند را مي بينيم كه در خانه اي ويلايي در شمال با نوه پسري اش،رضا تنها زندگي مي كند و به شدت پول پرست است. اين دو مرتبا با هم جرّ و بحث مي كنند و مادربزرگ از فرزندانش كه هريك در گوشه كناري هستند گله مند مي باشد و خيلي بي خيال و سرد نسبت به اطرافيانش رفتار مي كند و از طرفي ديگر مادربزرگي را مشاهده مي كنيم كه گرچه قديمي ست وليكن درد نسل امروز را مي فهمد و دلسوزي هايش ابدا سطحي نيست و بجاي اينكه مثل اغلب بزرگترها مستقيما نصيحت كند، اهل عمل است و محبتش را نه تنها در زبان بلكه همچنين در رفتار و منش خود به نمايش مي گذارد و با جانم جانم گفتنش، مو بر اندام مخاطب سيخ مي شود. وي با نوه دختري اش، مريم يار و همراه مي شود. چنين مادربزرگي بي شك نادر و الگوي واقعي ست.

فيلمساز كوشيده با روايتي غيرخطي و متقاطع و اغلب با دوربين متحرك و روي دست، شكاف نسل ها را از ميان بردارد و بين نسل ها قرابت و نزديكي ايجاد كند و تفاوت عمده و بارز دو مادربزرگ از يك نسل را به تصوير كشد. وقتي دوربين به مدت چند دقيقه وارد يكي از خانه هاي پايين شهر مي شود و در اين خانه با پدري روبرو مي شويم كه به شدت قديمي و سنتي ست، مخاطب سردر گم مي شود كه آيا جوانان مقصرند يا بزرگترها؟! شخصيت مريم كه با بازي قابل قبول طناز طباطبايي باورپذيرتر هم شده در اين خانه آرامش ندارد و هربار با تندي و بدخوئي پدر روبرو مي شود و زير مشت و لگد و كمربند قرار مي گيرد و چاره اي جز ترك خانه و كاشانه ي خود ندارد؛ وقتي پدران و مادران نتوانند خانه را به مأمني قابل اعتماد و قلمرويي سرشار از آرامش براي فرزندان خود تبديل كنند و آنان را با عقيده هاي مسموم و بسته خود تحت فشار قرار دهند مسلما عواقب بدي را در پي خواهد داشت. خانه ي مريم به سان جهنم دره اي مي ماند كه شعله هاي آتش آن خلاصي ندارد، حتي رفتار مادر و خواهران او هم بر شدت اين آتش زور مي افزايد.آفت اغلب خانواده هاي سنتي و مردسالار همين نكته است كه ديگر اعضاي خانواده هم كوركورانه بايد مطابق عقيده ي باطل و بعضا مسموم پدر خانه رفتار كنند تا مبادا خشم وي برانگيخته شود و اين درد بزرگي ست كه فرزندان خانواده از پدرشان بترسند و تنها به آغوش مادر خويش پناه برند.

در خانواده مريم تنها مادربزرگ(با بازي غافلگيرانه كبري حسن زاده) است كه او را مي فهمد و دركش مي كند و به پدرش مي گويد كه مريم چيزي نمي خواهد جز محبت، گردش و تفريح با دوستان خود؛ اين پدر زورگو و كمربند به دست، چقدر با دخترش فاصله دارد؟! همه چيز كه خوراك و پوشاك نيست. فرزندان به شدت محتاج غذاي روح اند و اگر اين نياز عاطفي در حريم خانواده شان تامين نشود، براي يافتنش به بيرون مي زنند و فرار را بر قرار ترجيح مي دهند و خطرات آن را به جان مي خرند.

اصلا كارگردان در پي چالش كشيدن اين دلسوزي هاي الكي و ظاهري ست؛ نسل جوان جامعه ما نيازي به دلسوزي هاي اطرافيان خود ندارند بلكه دوست دارند ديده و درك شوند. نيازهاي عاطفي و باطني به مراتب مهمتر از نيازهاي جسماني و مادي ست. اين دغدغه ي نسل جوان به وضوح در فيلم نمايان است. وقتي مادربزرگ براي نوه اش گوشي همراه مي خرد تا ارتباطشان قطع نشود، تاكيد بر عدم قطع رابطه بين نسل هاست. اين ارتباط و تماسّ ستودني است.

مريم به عنوان نماينده نسل جوان از امن ترين مكان زندگي خود مي گريزد و بيرون از خانه به اولين محبت و لبخند، روي خوش نشان ميدهد و به اصطلاح امروزي ها "پا" مي دهد چرا كه در قلمرو آرامش خود لطفي نديده؛ اين كمبود محبت و عاطفه بسيار خطرناك و دهشناك است. مريم در آغوش كساني مي رود كه خيلي صلاحيت ندارند و قابل اعتماد نيستند. وي دو ماه غيبش مي زند و وقتي پول لازم مي شود با مادر بزرگش(نماينده نسل قديم) تماس مي گيرد و كمك مي خواهد. وقتي مادربزرگ با آن وضعيت خود را به پارك پرواز مي رساند و با نوه آسیب ديده اش مواجه مي شود، لحظات تلخ و گزنده فيلم آغاز مي گردد. انگار نام اين پارك ، آه و افسوسي از جانب كارگردان اثرست كه در جوانان روزگار ما نمي بيند. مريم آنقدر بالش شكسته كه نه تنها ناي پرواز كه حتي توان راه رفتن هم ندارد و چه بسا به پيري زودرس دچار شده باشد.اين دختر، ديگر آن مريم داخل خانه نيست و به بلوغي نارس و كال رسيده است گويي كه زودتر از موعد از درختي ميوه چيده شود: زير چشمانش گود افتاده، روسري و حجابش بيشتر از پيش كنار رفته، مرز بين دختر بودن و زن بودنش از بين رفته، بالغ شده ولي پخته نشده و.....

وي داخل شهربازي پارك ايستاده ولي ذره اي شادي و خوشي در رفتارش ديده نمي شود بدين دليل كه در خانه ي خود با زور و سركوب و بداخلاقي روبرو شده و در جامعه هم اعتياد و خماري و روابط ناسالم گريبانش را گرفته است.

همراه شدن اين مادربزرگ نمونه با نوه اش در جاهاي پرت و دردناك شهر بسيار تاسف بار ست. عشق وي ستودني و دلنشين است؛ او مي بيند كه مريم در بد مخمصه اي افتاده ولي هرگز نصيحتش نمي كند و به حرفهايش گوش مي دهد و اجازه مي دهد واقعيت، كار خودش را بكند؛ در لحظه اي محافظ و بادي گارد وي مي شود تا مبادا دست مالي نااهلان گردد. به پشت ايستادن او موقع شيشه كشيدن دخترك يادآور سختي تحمل واقعيت است كه به شدت تلخ مي نمايد.اين مادربزرگ دوست ندارد بدبختي نوه اش را مشاهده كند و از طرفي هم مي داند كه گوش وي به حرفهايش بدهكار نخواهد بود و فقط متذكر مي شود كه هيچ مادّه ي مخدري نمي تواند جوانان را از دنياي نكبت بار رهايي بخشد بلكه اين خود جوان است كه مي تواند با اراده و پشتكار فراوان، دنياي نگون بخت خود را تغيير دهد.

آدمي در عالم خاكي نمي آيد بدست***عالمي ديگر ببايد ساخت وز نو آدمي

 نماي سه نفره از مادربزرگ، نوه و جوان توزيع كننده ي مواد و طرز ايستادن آنان كه به صورت لنز وايد(Wide) فيلمبرداري شده نشان از تبحر و درك فيلمساز از مضمون فيلمش دارد. نمايي كه به فيلم هاي وسترن و معاملات وسترنر ها پهلو مي زند.


"مرهم" موسيقي سالار است و در لحظاتي به غايت ريتم مناسب فيلم با موسيقي متحرك و جذاب همراه شده كه بر تاثيرگذاري اثر افزوده است. زماني كه مريم در بيشه هاي شمال به دست يك نااهل مي افتد كه قصد سوء استفاده كردن از وي را دارد، مخاطب تكان مي خورد و تمايل دارد جلوي واقعيتي را كه در حال وقوع هست بگيرد ولي افسوس كه اين، عين واقعيت جامعه است كه فيلمساز ، بخش كوچكي از آن را به شكلي عميق و باورپذير به تصوير كشيده است.ناله و شيون دخترك در آن جنگل هاي سرسبز، تناقض و پارادوكس معنايي مرموزي را ايجاد مي كند و چه زيباست كار عليرضا داوئنژاد در صحنه هايي كه فيلم مي تواند به سمت قهرمان بازي هاي فرديني و فيلمفارسي هاي قبل از انقلاب برود وليكن تعمدا از آن امتناع مي ورزد و اجازه مي دهد رئال فيلم حفظ شود؛ زماني كه رضا(عليرضا داودنژاد) با گريه هاي كودك وار مريم مواجه مي شود، واكنش تندي نشان نمي دهد و خيلي كنترل شده و سنگين با قضيه برخورد مي كند و مخاطبي را كه منتظر ظهور فردين معاصر در برخي صحنه هاست، ناكام مي گذارد باوجود اينكه پتانسل كار را دارد. از اين حيث "مرهم" به فيلمي درخور و قابل اعتنا بدل مي شود كه به هيچ وجه در ورطه ملودرام هاي سطحي و احساسي نما نمي افتد.

رضا داودنژاد را در هيچ فيلمي اينقدر خوب نديده بودم؛ وي شخصيت رضا را آنقدر با آرامش و متانت خلق كرده كه باهاش همراه مي شويم و گرچه بعضي مواقع آبزيره كاه جلوه مي نمايد ولي در اصل مردانگي قابل ستايشي دارد.وقتي مريم را به دست مردي ميانسال و ظاهرا بوالهوس مي سپارد، مخاطب در نگاه اول جا مي خورد و مي پندارد رضا چه نامردي ست ولي با گذشت زمان به سهولت مي توان دريافت كه نيت وي اين است كه دخترك ساخته شود و قدرت دفاع از خود را بياموزد و اجازه ندهد احدي در حريمش تجاوز كند و نامحرمانه محرمش گردد و به وي بفهماند كه مرهم نااهلي كه مقرضانه آغوش خود را باز گذاشته، از زهرم تلخ تر و آسب رسان تراست. خلوت آن مرد ميانسال با مريم در ويلا كه با ديالوگ هاي بعضا اروتيك مرد هم عجين شده واقعيت بلامنازع است؛ دخترك دو راه پيش رو دارد:

به اين مرد چراغ سبز نشان دهد و غرق در ناز و نعمت ظاهري گردد و زنانگي زودرس و نامتعارف را بپذيرد و يا از دست آن مرد غرق در شعله هاي هوس آلود نفس خويش(استفاده نمادين از شومينه ويلا)، بگريزد و با حفظ دختري(نماد نجابت و پاكدامني) خود، زندگي اش را سالارانه بسازد و به زنانگي پخته و متعارف جامعه دست يابد.

"مرهم" متذكر مي شود كه زود راجع به دختران و پسران جامعه خويش قضاوت نكنيم، مبادا آنها را از زندگي كردن طرد كنيم و دلشان را بشكنيم. همين كه با دختري روبرو شديم كه حجابش نامناسب است، بهش وصله نچسبانيم و گناهش را نشوييم. اگر معتادست رهايش نكنيم و بجاي نصيحت كردن و امر ونهي كردن و سخنوري ، دستانش را بگيريم ودر يك جمله لگد خورده را لگد نزنيم.

درست است كه مادربزرگ ، آلوده شدن نوه اش را مي بيند ولي هرگز به او پشت نمي كند. داودنژاد كوشيده يك مادربزرگ و در واقع يك نسل الگو را معرفي و ارتباط تنگاتنگي بين نسل هاي مختلف جامعه برقرار كند.

سكانس-پلان هاي ستودني در برخي صحنه هاي فيلم، به واقعي بودن اثر كمك كرده است. پلان پاياني فيلم و در آغوش شدن مادربزرگ و نوه، بيانگر برداشتن همين شكاف ها و فاصله هاست؛ فاصله هايي كه باعث غريبه شدن پدران و مادران با فرزندان خود مي گردد. در اين پلان، دوربين از نمايي كلوزاپ به لانگ شات مي رسد تا مخاطب، حذف شكاف بين نسل هاي مختلف جامعه را حس كند و بپذيرد كه بايد جوان را در آغوش گرم خود گرفت و بهش پر و بال داد . بي شك بازي كبري حسن زاده كه مادربزرگ كارگردان هم هست را بايد ستود و در بازي او تفكر كرد؛ بي خود شدن وي در خيابان هاي شمال حاكي از عشق و محبت پايان ناپذير اوست. احساس اين فرد نسبت به نوه اش ذره اي دستخوش تيرگي و خدشه دار شدن نمي گردد:

ماجراي من و معشوق مرا پايان نيست *** هرچه آغاز ندارد نپذيرد انجام

مطمئن نيستم چقدر احتمال اقبال عمومي "مرهم"  وجود دارد و شايد برخي صحنه هاي عريان و بي واسطه ي فيلم به مذاق خیلی ها خوش نیاید ولي اميدوارم اين فيلم ديده شود و در محاق نماند  چرا كه مضمون غني و اثرگذاري دارد؛ فيلمي كه استاد بيضايي از فرسنگ ها دورتر از ايران، ستايش كرده است. خيلي سال بود سينماي ايران از اين دست فيلمهاي هشداردهنده و به شدت اجتماعي كم داشت و اين حفره و كمبود عميقا احساس مي شد تا اينكه كارگردانان صاحب سبك و صاحب انديشه و جسوري همچون پرويز شهبازي، اصغر فرهادي، حميد نعمت الله، مازيار ميري ، بهرام توکلی و عبدالرضا كاهاني ظهور كردند و درخت سينماي اجتماعي و متفکرانه ما را بارور كردند.


در كلام آخر"مرهم"  بر دردها و آسيب هاي نسل معاصر جامعه ما مرهمي ست اثر گذار و قابل باور. معضل بسياري از جوانان ريشه اي و حادّ نيست ولي اگر به خواسته هاي ولو كوچك و ناچيز آنها توجهي نشود و مرتبا اميال و خواسته هايشان كوركورانه سر كوب شود، اين معذلات ريشه اي مي گردد و ديگر حتي نسل قديم هم نمي تواند به آنها نزديك شود. با ديدن "مرهم"  خانواده ها به خود مي آيند كه امنيت خانه را بيشتر از پيش براي فرزندان خود فراهم كنند و هيچ جواني به خود اجازه نخواهد داد كه از خانه و كاشانه ي خود فرار كند و در آغوش نااهلان و بي كفايتان قرار گيرد.خانواده، با درك متقابل پدر و مادر و فرزندان از نيازهاي يكديگر معنا پيدا مي كند و قوام مي يايد و مجموعه ي چنين خانواده هايي، جامعه ايده آل و آرماني را شكل خواهد داد.

سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي *** دل ز تنهايي به جان آمد خدا را همدمي

در طريق عشقبازي امن و آسايش بلاست *** ريش باد آن دل كه با درد تو خواهد مرهمي


نگارنده : ایمان آیینه دار

90/11/10